** در مورد عطرها بیشتر بدانیم**

مواد سازنده عطر

 هر نوع عطر دست‌کم از سه جزء تشکیل یافته است که فراریت و وزن ‏مولکولی

آنها تا حدی باهم تفاوت دارند.

جزء اول

جزء اول که تاپ نوت نامیده می شود، فرارترین ماده و مشخصترین بو را در دارا

بوده ‏و در تولید عطر کاربرد دارد.‏

جزء دوم

جز دوم که میدل نوت نامیده می شود، کمتر فرار است و عموما عصاره یک ‏گل

(بنفشه ، یاس و غیره) است.‏

جزء سوم

آخرین جزء یا اندنوت ، کمترین فراریت را دارد و معمولا یک رزین یا پلیمر

مومی ‏است.‏

سیوتون ، اصلی‌ترین سازنده عطر

بیشتر عطرها اجزای بسیاری دارند و از لحاظ شیمیایی غالبا مخلوطهای ‏کمپلکس

هستند. با پیشرفت تجزیه مواد عطر طبیعی ، مصرف ترکیبات آلی ‏سنتزی خالص که

بوی آنها همانند بوی عطر خاصی می‌باشد، بسیار ‏معمول شده است. نمونه آن

سیوتون ، یک کتون حلقوی است که از سیویت ‏بدست می‌آید. سیویت ، ماده‌ای است

که از غده‌های گربه سیویت ترشح ‏می‌شود.

گربه سیویت ، حیوانی شبیه به گربه است که در اتیوپی و افریقای ‏مرکزی یافت

می‌شود.‏ سیوتون در عطر سازی ارزش بسیار دارد. امروزه سیوتون بصورت سنتزی

‏موجود است. برای سنتز سیوتون ، نخست 8 ، هگزادکان ـ1 ، 16، دی ‏کربوکسیلیک

اسید تهیه می‌کنند و سپس آنرا بصورت حلقه در می‌آورند. یون توریم (Th+4)

کاتالیزور بسته شدن این حلقه است.

سیویت ، مانند مشک ، مجموعه‌ای از مواد جاذب جنسی است. این مواد ‏جاذب جنسی

در عطرهای موثر با زیرکی بوسیله بوهای گل و گیاهی ‏پوشانده می‌شوند. جاذبه

اولیه از بوی خوش حاصل می‌شود. اما اثر ‏اساسی ناشی از سیویتون یا مشک است.‏

سایر ترکیبات عطر

ترکیبات دیگری که در عطرها بکار می‌روند، شامل الکلها و استرهایی با وزن

‏مولکولی زیادند. یک نمونه ، ژرانیول (با نقطه جوش‎‎‏ 230 درجه سانتی‌گراد)

یک جزء اصلی از ‏روغن ژرانیوم (شمعدانی معطر) ترکیه‌ای است.‏ استرهای این

الکل ، برای ساختن ماده معطر سنتزی که بوی رز دارد، در ‏عطرسازی بکار

می‌رود. مثلا استری که از واکنش میان ژرانیول و اسید فرمیک تشکیل می‌شود،

بوی رز دارد.‏


وقتی ادامه مطلب رو خوندی -->

پی نوشت :

** بعضی از همکارا هم که بوی گند عرقشون آدم و دیوونه می کنه بخونن بد نیست!

** بابا جان، چرا فکرمی کنین این چیزا تجملات و این حرفاس ویا هزینه ش بالاس، باخرید یه اسپری دو سه هزار تومنی هم میشه قضیه رو رفع و رجوع کرد،قشر تحصیلکرده هستین، زشته که...

** حمام کردن ، از هر چیزی واجبتره، پس لطفا حمام کنین،صرفه جویی هم حدی داره ، ادعای منطقت اینجا رو برداشته، اما مساله ی به این مهمی رو نادیده گرفتی... به جای اینکه از آدمای دیگه و رفتارشون تعجب کنی،بدون که ما هم از تو متعجبیم...


ادامه نوشته

آپارتمان نشینی!



این روزا زندگی آپارتمان نشینی یه رمان طولانیه که تا هرموقع دلت خواست میتونی ادامه اش بدی!

از لحاظ موقعیت اجتماعی :

 حرف زیادی ندارم بزنم ، چونتقریبا هیچ کسی رو نمی شناسیم...

سلام و احوالپرسی که امر غریبی است... یه زمانی یادم میاد که بچه ها به بزرگترها سلام میکردن،اما الان بزرگتر ها هم بلد نیستن سلام کننکه بچه ها یادبگیرن!

به قول دایی می گفت: بعضی از مردم فکر می کنن حتما باید کسی رو بشناسی که باهاش سلام و احوالپرسی کنی، در حالیکه ، این یکی از مکالمات معمول اجتماعیه،که نیاز خاصی به داشتن روابط نزدیک نیست! 

شواهد صوتی نشون میده که همسایه بالایی تو خونش کارگاه نجاری و آهنگری داره،تا محلی برای زندگی معمولی یه زن و شوهر با دو تا بچه ی کوچیک! واحد پایینی که اسما به اجاره یه خانواده کوچیک، مشابه همسایه بالایی در اومده اما شواهد و منابع دقیق ما، نشان از زندگی چندین خانواده رو میده، چون در آن واحد عمه و خاله و عمو و یه دسته بچه با همدیگه سر و صداشون موسیقی خونه ی ما رو تشکیل میده!  به شکلی که وقتی بچه ها رو توی راه پله یا حیاط می بینیم دلمون می خواد ... حیف که خیلی بامزه هستن و ما همگی بچه دوست...

هفته ای چندبار یکی از همسایه ها ترشی پزون راه می ندازه، بنده خدا واسه خاطر آبروش که مبادا بوی دود و دم شوهره ...،خودشو اینجوری تابلو می کنه!

اگه بخوام همشُ بگم که...

از لحاظ موقعیت جغرافیایی :

آپارتمانمون یه جوریه که زیاد نورگیر نیست و هیچ پنجره ای رو نمی تونیم باز کنیم، چون فقط می تونیم جاکولری همسایه ها و یا پنجره ی خونه شون رو که با فراغت هرچه تمامترباز کردن و با صدای بلند به لهجه های مختلف حرف می زنن و همیشه در این ابهامی که اینا کجایی هستن، (هر چند، از ابهام بیرون اومدن در این زمینه ها،کار زیاد سختی نیست آما انگیزه ای وجود نداره..) رو ببینیم و بشنویم،در نتیجه صبح ها هیچ حدسی در مورد هوای بیرون که سرد، گرم،بهاری، بارونی و... نمیشه زد، حتی نمیشه فهمید که  کاپشنی رو که داری با خودت می بریُ میتونی بپوشی یا مثه یه وصله ی ناجور تا شرکت همراهیت می کنه! در مورد چتر که دیگه اصلا حرفشم نزن! 

وقتی بارون میاد فقط می تونی به صدای دلنوازش گوش بسپاری و اگر نتونی بری بیرون حسرت دیدنش رو تو دلت مزه مزه کنی! البته همه با این روش آشنایی دارن، چون تو این دوره زمونه برای درک وجودی خیلی از چیزهایی که نمی تونی داشته باشیشون به این روش تکنولوژی روز مجهز شدیم!

اما همه چیز به کنار، همیشه با استرس قفل بودن در حیاط ساختمون مواجهی و اگر حتی کارت کارتزنی شرکتُ جا گذاشتی انقدر اهمیت نداره که کلیدُ جا بذاری،چون مطمئنا هر دفعه که جاش گذاشتی،دست بر قضا، همون صبحیه که از شب قبل(همون آدمی که گاهی دلت می خواد لهش کنی) در و قفل کردن و از اونجایی که تو هم تنها کسی هستی که نباید اجازه بدی آب تو دل بقیه ساکنان ساختمونتون تکون بخوره، هر شب مثه بچه مدرسه ای کیفتُ جمع و جور میکنی تا از وجود کلید اندرون کیفت مطمئن باشی!

نمیشه تصور کرد که روزای پنجشنبه چه عذاب وجدانی پیدا میکنم که به خاطر نرفتنم به سر کار، چه به روز ساکنان محترم میاد و کی می تونه قفل درُِ براشون باز کنه؟! (شاید همون آدمه یه فکری براش کرده باشه!)

همیشه برام جای سوال داره که اگه یه موقع آدم نصف شب از بیرون بیاد و بخواد آیفون بزنه و درقفل باشه باید اون بنده خدارو تا پایین بکشونی؟! قبل از اینکه لهش کنم حتما جواب این سوال ُازش میگیرم!

خلاصه وقتی به حیاط رسیدی کم کم می تونی تشخیص بدی که هوای امروز صبح کدوم فصلیه! بعدش باید بگردی یه میانبر پیدا کنی تا به در خونه برسی و بتونی بری بیرون! آخه همسایه ها، از زندگی کردن اندرون اجتماع ،که چیز زیادی به روی خودشون نمیارن،اما اینو خوب فهمیدن که ماشین مدل بالا داشتن و یه ماشین و دو تا کردن عجب حالی میده! ماشیناشون مشتری پر و پاقرص پارکنگ شدن! انگارکه پارکینگ خونه رو به ماشینا اجاره دادن نه واحدهای مسکونی رو به مردم، چون تعدادش جور در نمیاد ...

پی نوشت:

اینُ حتما بگم که اصلا از زندگی اندرون آپارتمان پشیمون نیستم! اما همیشه دلم برای فراغتی که توی خونه ی ویلایی داشتیم تنگ میشه، اما وقتی یادم میاد که برای نگهداری و تمیز کردن خونه ی بزرگ چه حالی به آدم دست میده،... ترجیح میدم زیاد دلتنگی نکنم!

سلام کردن زیاد وقت و انرژی نمی خواد، آدم نیازی نیست با همه صمیمی بشه یا وانمود کنه به اطرافش اهمیتی نمیده، ما که ساکن برج نیستیم که با صدتا واحد و خانواده طرف باشیم، نهایتا ده دوازده تا خانواده ایم... 

کسی که در حیاط آپارتمانی رو قفل می کنه ، باید متوجه باشه که آپارتمان یه مکان نسبتا عمومی محسوب میشه و ممکن هست که همه اعضاء یه خانواده کلید نداشته باشن،یا کسی مهمان داشته باشه که نخواد هنگام خروج کلید آپارتمانُ با خودش ببره یا تا بالا برگرده و کلیدُ سرجاش بذاره ، با این کار دچار مشکل میشه، و ده ها مثال دیگه ...

آقا جان آدم قبل از اینکه به محیط جدید وارد بشه باید سعی کنه با سطح فرهنگی اون محیط آشنایی پیدا کنه و سعی کنه مطابق با اون محیط رفتار کنه! فرق بسیار هست میان زندگی در خونه ی ویلایی و زندگی در خونه ی آپارتمانی...



*کارت تبریک*

وقتی خیلی کم سن و سال بودم، اون زمان که میشه گفت عقلم می رسید، یه لوازم التحریرفروشی بود که یه ویترین کوچیک از کارت، تیشرت، لیوان مارک unicef رو هم توی فروشگاهش داشت! بارها شده بود که بهمراه مامان، به مناسبت های مختلف کارت پستال می خریدیم همراه کادو، هدیه می دادیم*

یه جعبه دارم که اسمشُ میشه گذاشت : "جعبه خاطرات جادویی" ، آخه میتونی توی اون یه عالمه کارتهای تبریک سال نو و روز تولد پیدا کنی که هر دفعه، اونارو می خوونم،احساس خوبی رو تو وجودم تراوش میکنه*

هدیه هایی که از دیگران دریافت میکنیم به مرور زمان از بین میرن،اما این کارت ها و نوشته هاشون رو میشه نگه داشت*

سرنخ هرچیزی رو که میگیرم،بازم میرسم به مامان و بابا،وقتی بهش فکر میکنم،برام جالبه که رفتار و حرکات پدر و مادرها چقدر میتونه مهم باشه، اونا توی لحظه لحظه ی زندگی ما شریک هستند ،چه اینُ بدونیم چه ندونیم*

اونا خاطراتمون رو رقم میزنن،بعدش بهمون یاد میدن که چجوری می تونیم اونهارو نگهداری کنیم،وقتی کارتها رو می بینم، تصاویر، رنگها، کلمه ها در گرو عشق و درکی که اونابهم آموختن، متبلور می شن، اون لحظه ست که خاطره بارها و بارها در  ذهن و روح معنا می یابد*

خوندن اون نوشته ها و کلمات، مسیر تکامل علاقه، نوشتار و پختگی احساسمون رو بخوبی نشون میده*

نشون میده که این مادیات نیست که برجای می مونه بلکه احساس قوی ایست که برای آفرینشش قدرت شگفت انگیز عشق،حضور مستمر داشته*

وقتی بهش فکر میکنم دوتا چیز مهم توی ذهنم روشن تر از بقیه، جلوه می کنه، یکی اینکه چقدر قدردان اینهمه عشقی هستم که ذره ذره، لحظه لحظه در وجودم دمیده شده ؟!

دیگری اینکه، درآینده، من، چقدر میتونم به این خوبی چنین نقشی رو در زندگی بچه هام داشته باشم*

از یه زمانی به بعد بابا حضور فیزیکی نداشته، اما عشقش به ما، پشتیبان همون احساس عاشقانه ای بوده که تا به حال سایه سار زندگیمون بوده و خواهد موند*


پی نوشت :

آرزو میکنم، خدای مهربون موهبت حضور همه ی پدر مادرها رو در قلب و زندگی بچه هاشون،جاویدان سازد*

آرزو میکنم، آفریننده ی بی همتا، روح ما رو برای دریافت ذره ذره ی عشق پدر مادرها ، پالایش کند*






بیست و یکم دیماه!


مامان و بابا دوستون دارم چون

فرصت به دنیا اومدن رو به من دادیم، با همه ی این اما و اگر هایی که این زندگی داره...

مامان و بابا دوستون دارم چون

اسمی که برام انتخاب کردین، زیباست!

مامان و بابا دوستون دارم چون

یه داداشی دوست داشتنی هم بهم هدیه کردین!

مامان و بابا دوستون دارم چون

همدیگه رو همیشه عاشقونه دوست داشتین،منم یادگرفتم که دوست داشتن از هر چیزی تو این دنیا با ارزشتره!

مامان و بابا دوستون دارم چون

بهم یاد دادین هر چیزی حتی کوتاه مدت، ارزش تجربه کردن و لذت بردن رو داره!

مامان و بابا دوستون دارم چون

دوست داشتنی ترین چیزی هستین که من میتونستم داشته باشم!

پی نوشت :

-صبح وقتی چشمام رو باز کردم،فقط یه آرزو داشتم، امیدوارم معجزه ای رخ بده و سلامتی بهش برگرده، میدونم که چقدر لحظات بدی رو دارن می گذرونن! خدایا رنگ شادی رو به دلهاشون برگردون!

- راستی دوست فراموشکارم،در اولین دقایق بامداد تولدم رو بهم تبریک گفت و از اینکه امسال یادش مونده بود به خودش افتخار میکرد! (دوست دارم، حتی اگر روز تولدم رو از یاد بردی!)

-داداشی اولین کادوی تولد امسالم رو تو دادی،برای اولین بار از درآمد خودت ! برام خیلی دوست داشتنی بود!

ادامه دارد...





به جهنم!!!

تا حالا از لحاظ فکری "رودل " کردین؟ فکر هم مثه خوراکی میمونه ، وقتی زیاد و قاطی پاتی باشه و هر لحظه یه کاری انجام بدیه و وسطش یه کار دیگه ، آدمو یاد اون آدمایی میندازه که وقتی می خوان یه داستان تعریف کنن ، انقدر پرانتز و آکولاد و کوتیشن ، خلاصه هر علامتی که کمک کنه ... بیشتر بتونن شاخ و برگ بدهند، حالا اینکه خوبه، بعضیها تو زندگیشونم اینجوری پیش میرن، از این شاخه به اون شاخه ی تو در تو که گاهی سر از یه جایی درمیارن که .. .

آدم یاد تلویزیون تماشا کردن میوفته که انقدر وسطش آگهی بازرگانی پخش میشه که به این نتیجه میرسی که اصلا پول دادن که طرف فیلم و سریال بسازه که اینا بتونن بینش تبلیغ کنن، بعدش یهو به این نتیجه میرسی ای وای چرا ریمل اورئال خریدم ، کاش بورژوا میخریدم ،به جای سرمایه گذاری توی دوبی باید برم قبرس... بیچاره اون کارگردان که اینهمه پول داده، صد دفه با هنرپیشه قهر وقهر کشی که باید این لوکیشن ُدوباره بگیری و... که شمای بیننده دو تا دونه نکته ازاین فیلم و برنامه ها بفهمی،که البته هم خوب گرفتی !!!

مثه اونایی که مثلا شکرو قندُ با چایی می خورن، یا سس ُبا ساندویچ تا اینکه ساندویچ ُبا سس و چایی ُبا قند...

طرف هزاران سال پیش با چند ده نفری راه افتاد بره پرچم حق رو که نمی دونم، اون موقع چه رنگ بوده برفراز اون بیابون بیافراشه که زدن قلُ قمشون کردن تا درس عبرتی باشه، برای ...اونوقت شما امروز صبح اول وقت،دم در ورودی به چه بزرگی اونم با پیش زمینه ی قرمز (کهخونو جلوی چشمای آدم میاره و اونوقته که گاو اسپانولُ رو درک میکنی)، ننویسی "پیروزی فلان بر بهمان تسلیت باد! " اگه پیروزیه پس تسلیتش چیه؟ اگه تسلیت گفتن داره، پس پیروزی چیه؟ نمی دونم چه جوری ما از درس فارسی هی تند تند نمره بیست می گرفتیم ،اما الان نمی تونیم یه جملهُ ساده رو درک کنیم!

تازه همون اول صبح که سوار سرویس شدیم تا خود شرکت ، بیخ گوشمون می خوندن و شاخ و شونه می کشیدن که باید این پیمانکارا رو از سرویس بندازیم بیرون، وقتی رسیدیم نذاشتن پیاده بشیم و کارتامونُ چک کردن ُبعدشم گفتن برید، جالبه که وقتی بحث قلدربازی میشه پیمانکارا ازسگ درخونه ی همسایه هم پست تر میشن،اما موقع کارکردن که میشه ، قربون مورچه های کارگر، کلا که پیمانکار جماعت انسانهای شریفی هستند و کلمه پیمانکار مثه فحش ناموسی واسه شخص زحمتکش پیمانکار!

از همه بدتر اینه که وقتی داری کار می کنی ، بهت بگن فکرتو بردار از سرجات بلند شو و برو کنار میخوان تنها دیوار اتاقُ که اتفاقا تو و همکارای سیستمیت پشت بهش نشستین ُلکه گیری کننُ بعدشم بیان رنگ بزنن!

اصلا هم که نمیخواد نگران باشی که صندلی و کامپیوتر پیدا می کنی که بری بشینی کار کنی،اگر هم تو این جابجایی فکرایی که درمورد برنامت داشتی از تو ذهنت لیز خورد و افتاد پایین ّبه جهنم !!!

اگر هم به بوی رنگ آلرژی داری ُسر و صداُ رفت و آمد هم افکارت ُ بهم زده ،یا اینکه همکارات دم و دقیقه مجبورن بیان صدات کنن که فلانی پشت خطه و فلان مشکل سیستمی پیش اومده و فورسه ، و همش توی راهروا با این زانو دردت بری بیای هم، بازم به جهنم!!! چون 5S گفته دیوارتون همون شیء ای که اینجا درِّ گرانبهاییست و چه خون ها بابتش ریخته نشده ،همون که آرزوی اتاق های آکواریومیه اونطرفِ ساختمون اداره تونه ،باید رنگ بشه، اما یه قانون اساسی تو اون5S لعنتی ندارن که بگه اون برنامه نویس بدبخت خیر سرش یه چیزی رو از همه چیز بیشتر نیاز داره که بهش میگن : " تمرکز " ، هر چند که ما مهندس تایپیست هستیم ، اما بهرحال... بازم به جهنم !!!

پی نوشت :

دلم میخواست که اینجوری با اینهمه شاخ و برگ و از این طرف به اونطرف بپرم، تا ببینی آدم چجوری فکرش رودل میکنه و از طرفی هم چونکه قبلا هم گفتم :" اینجا وبلاگ خودمه و لااقل اینجا حق اظهار نظردارم "



به یاد بهشتی که ازون رانده شدیم ...




وقتی گفتن قصد خرید باغ رو دارن، با خودم گفتم پولشونو دارن حروم می کنن، کی اینهمه هزینه می کنه واسه یه باغ توی دزفول، یکسال گذشته و برای اولین بار که به اونجا رفتم به این نتیجه رسیدم که چه کارخوبی کردن!

به جای خرید یه آپارتمان، که نهایتا به اجاره میره، خرید یه باغ می تونه مکانی برای استراحت و تجدید قوا برای آخر هفته ها باشه، ...

آخر هفته همگی به باغ عمو رفتیم، کوچکتر از اونی بود که فکر می کردم، اما سرشار از انرژی مثبت بود!

تا حالا یه کلم به این بزرگی دیده بودین؟ تازه من سعی کردم کوچیکشو بردارم، وقتی با اصرار به همه گفتم،من هر جوری شده باید یدونه بچینم، همه جازدن، اما به یاری یکی از دختر عموهام، یدونه تور کردیم، اولش که می خواستیم با یه کارد پلاستیکی (یه بار مصرف) به جنگش بریم ، که دیدیم اصلا با اون قطر ریشه ایکه داره هیچ کاردی حریفش نیست، درسته که هنوز اندر خم رانندگی پایه دو هستم، اما بهتون اطمینان میدم که استعدادم برای چرخوندن فرمون ماشین سنگین خوب باشه، چون این کلم رو با چرخوندن درون خاک بیرون اوردم، و کشون کشون اونو به باغ عمو رسوندیم ، همه تعجب کردن، وقت ناهار با کلم سالاد درست کردن و با نارنجی که از درخت چیده بودیم خوردیم، خیلی هم تازه و خوشمزه بود، از زمین کشاورزی روبروی باغ هم یه عالمه شوید،جعفری و توله چیده بودیم ، که زن عمو واسه باباش" او توله " درست کنه (البته نه با این لهجه)، از زمین اون طرفتر هم یه کاهوی بزرگ که به عمرمون ندیده بودیم، شکار کردیم، خلاصه قرار شد که یه آمار بگیریم، ببینیم اون طرفا،دیگه چه چیزای جالبی پیدا میشه که واسه دفعات بعدی سوژه داشته باشیم، یادم رفت که بگم، از صبح زووم کرده بودیم روی باغ گل رزی که نزدیک باغ عمو بود، بهمون قول داده بود که اگه عصر بریم بهمون گل می فروشه،قبل از برگشتن، گل رز خریدیم به قیمتی باور نکردنی، گل رز رنگی، اونم با ترکیب رنگایی که همه جا پیدا نمیشه شاخه ای "صد تومن"، ... به خودم گقتم علت اینهمه شادی من چیه، کم کم فهمیدم ...

یاد روزایی افتادم که توی باغ کوچیک خونمون توی هفت تپه ،هویج،بادمجون،سبزی خوردن، انواع گلهای زیبا،هندونه و... می کاشتیم ، یه روز واسه دزدیده شدن هندونمون خیلی غصه خوردیم، خاله بازی هامون هم همیشه محوریت آشپزی داشت، از گل درخت مورد که اونجا جداکننده خونه ها بود به جای برنج ، از گلبرگ های گل محمدی به عنوان گوجه ،که گاهی هم ازون رب گوجه میگرفتیم مثه آدم بزرگا،از گلبرگ های رز زرد که خیلی هم نادر بود به جای سیب زمینی و... استفاده میکردیم. دنیای بچگی جالبی بود ، دنیایی که یه آدامس عسلی جایزه ای گرانبها،... به حساب میومد .

ییلاق و قشلاق کولی ها هم برامون جالب بود، میومدن و در محوطه ایکه با فنس ازمحوطه های ما جداشده بود برای چند روزی میموندن و هم ما و هم اونا با چشمانی کنجکاو همدیگه رو می پاییدیم؛

وقت بیرون اومدن بچه قورباغه ها از تخم هاشون که میشد، همه بچه ها پشت خونه هامون جمع میشدیم تا اونارو موقع شناکردن توی برکه های پشت خونه هامون تماشا کنیم و برامون باور کردنی نبود که اینا همون موجوداتی هستند که صداشون یکی از صداهای ثابت و جادویی سرزمینی بود که در اون شب را به صبح و روز را به شب میرسوندیم؛

فصل قوره که میشد، همیشه کنارخونه هاییکه تاکستان داشتن جمع میشدیم و به سختی دستای کوچولومون رو از لابلای فنسها رد میکردیم و قوره میچیدیم؛

تفریح خانوادگی آخر هفتمون رفتن به مزارع نیشکر بود و باغ نارنج و پرتغال، خیلی از جمعه ها صبح ،با یه بسته خوراکی همراه بابا، به جایی می رفتم که بتونیم روی تپه ها بشینیم ،به دور دست ها خیره می شدیم،یادم نمیاد راجع به چیزی میتونستیم حرف زده باشیم،شاید بابا به رویاهای خودش فکر میکرده منم به آرزوهای بچگانه خودم، اما هر چی که بوده ، از اینکه من و با خودش میبرد احساس غرور می کنم، چون فکر میکنم از وجود همدیگه حسابی غرق لذت بودیم،

بیست سال از اون سالها میگذره و من با دیدن یه کلم و کاهوی تازه و خرید گل از سر باغ به یاد زمانی میوفتم که شاید هر بچه ای شانس تجربه کردنشو نداشته، سالهایی از زندگی که با رفتن بابا ، از زندگی ما جدا شد و به خاطراتی پیوست که گاهی حتی از یادآوری اون فرار میکنم، هر چند که تموم اونها مثه کتیبه های باستانی توی ذهنم حک شده که فقط خودم زبون خوندنشو میدونم یا شاید مثه فایلهای صوتی تصویری کافیه play کنم تا بتونم دوباره و دوباره اونا رو مرور کنم؛

حالا زندگی جادویی بچگی من (که گاهی برای خودم هم ،مثه داستانی که توی کتاب بچگیام خونده باشم ) ،دنیای تازه ای پیش روی کسانی است که تازه یه باغ خریدن و میخوان کشفش کنن، دنیایی که دیدن رنگین کمونش بعد از بارش باران ، یکی از زیباترین صحنه های زندگیم رو رقم زده، چیزیکه در این بیست سال نتونستم در آسمون هیچ کجا ببینم،...




تعهد سه ساله!



وقتی داشتیم تعهد می دادیم ، با خودم می گفتم سه سال دیگه ،اوه ه ه ه ه ... اینهمه طولانی!!!

امروز سه سالگی سر کار رفتنمون (منظورم گروه پنج نفره ای بود که باهم استخدام شدیم) رو می گذرونیم!

همون اول صبح ، فهمیدیم که به دنیا اومدن نی نی دوست و همکارمون هم به مناسبت تاریخی امروز پیوست و همه ما رو خوشحال کرد!

امروز تعهد سه ساله ما تموم شد و من باورم نمیشه که چند بار، می خواستم قیدشو بزنم!

 از اینکه به یکی دیگه از مهمترین تعهداتم پایبند بودم، احساس خوبی دارم!


شمارش معکوس

شما می دونید روز تولد چه روزیه ؟ قیافه ات چرا اینجوری شد ؟ زود قضاوت نکن،واقعا فکرمیکنی این یه سوالیه که جوابش واسه همه کاملا روشنه؟ اگه اینجوری فکر می کنی، باید بگم که زندگی یکنواختی داشتی و خودت نمی دونستی . اگه واسه یه بارم که شده یه دوست صمیمی، خواهر ، برادر یا مامان و بابا یادش نرفته که روز تولدت بهت یه حال اساسی بده، باید بگم که هنوز نمی دونی سورپرایز تولد چه مزه ای داره !  این سورپرازا میتونه  یه بازه ی زمانی باشه که از اول ماه تولدت شروع بشه و تا آخر اون ماه ادامه داشته باشه ،گاهی هم می تونه تا سال بعد ادامه پیدا کنه .

روز تولد میتونه یه روز، دو روز، یا سه روزباشه ، اصلا ممکنه روز تولدی هم وجود نداشته باشه . این تنوع آدمو شگفت زده میکنه.  

-     بعضیا روزی رو که تو شناسنامه ثبت شده ، روز تولد خودشون می دونن، برای همینم اگه بریم یه نگاهی به آمار بندازیم ، تعداد متولدین شهریور و فروردین دهه 60 ، رکوردداره ، چون مامان بابا ها اون موقع ها واسه مدرسه رفتن ما،کلک زدن. اما این دلیل نمیشه که ما هم به خودمون کلک بزنیم!

-         بعضیا هم تاریخ تولد میلادی، هم  شمسی ، هم  قمری ( خلاصه شانس آوردیم چیزدیگه ای نیست ) رو، روزتولد خودشون می دونن.

-         بعضیا از بنده های  خدا با تاریخ تولد خواهر برادرهای فقیدشون ، روزگار میگذرونن .

-         بعضیا اصلا تولد خودشونو بچه هاشونم یادشون نمی مونه.

-     بعضیا اصلا دوست ندارن فکرکنن یه روز تولد هم دارن و اگه یه موقع ازاون کسایی که دوسشون داره هم بخواد فکرکنه که ... حسابی توی ذوقش می زنن.

-         بعضیا ...

هر کسی خاطرات زیادی از این روز داره ، برای من یه جورایی به صورت سوژه های ثابت اما متنوعی در اومده . جریانات دنباله داری که پارسال ، اتفاق افتاد ، هنوز هم باعث خنده و تفریح من و دوستام میشه...

من روز تولد روخیلی دوست دارم ، مثل اکثر آدما و سعی می کنم روز تولد کسی رو که می دونم ، بهش تبریک بگم ، اما چند دفعه یه اتفاقاتی افتاد که باعث شد راجع به این موضوع جدی تر فکر کنم، دوستم م.پ.  همیشه گله مند بود که چطور بعضیا روز تولدشو فراموش می کنن، و حسابی ناراحت میشد، من همیشه صبح روز تولدش بهش زنگ میزدم، تا اینکه دو سال پشت سر هم روز تولد من رو فراموش کرد و یه ماهی هم گذشت و چیزی هم نگفت و وقتی هم صحبت تولد شد ، با بی تفاوتی گفت که آره فلان روز که تولدت بود... خیلی متعجب شدم که کسی که این همه اهمیت میده، نباید این رفتار و داشته باشه، منم سال بعدش تقریبا تا غروب صبرکردم و بعدش زنگ زدم و تبریک گفتم اما زیاد هیجان نشون ندادم، تبریک تولد بعدیش رو هم فقط بهش  sms  دادم . تا اینجا رو داشته باشید ...

از صبح روز اول دیماه ، اولین پیام تبریک به دستم رسید! اونم از کسی که تا زمانی که رابطه ی دوستیمون برقرار بود ، واسه یه بارم شده به روی خودش نیاورد که تولدم رو تبریک بگه ، چه برسه به اینکه حالا بخواد تاریخش رو اشتباه کنه، در حالیکه من میدونستم اون روزی که به من تبریک میگه تولد خواهر کوچولوی خودشه ،

چهاردهم پانزدهم دیماه بود که، دوستم س. که رفته بود مالزی، صبح روز عاشورا از خواب بیدارم کرد که با یه عالمه هیجان و ذوق روز تولدمو تبریک بگه و احتمالا از اینکه هزینه ی بالای مکالمه رو هم به پاس دوستی نادیده گرفته بود تو دلش کلی به خودش می بالید، که من نا خواسته زدم تو ذوقش و گفتم: من تولدم یه هفته دیگه اس! حالش گرفته شد که سورپرایزش بی موقع بوده، هنوز یه ساعت نشده ، م. تماس گرفت و تولدمو تبریک گفت ، منم بهش گفتم :  امروزکه روز تولدم نیست ، جاخورد و بعدش خندید و گفت : وااای من به س . گفتم که امروز روزتولدته!

نوزدهم دیماه، صبح اول وقت ، م. زنگ زد و گفت : "دیگه امروز واقعا تولدت مبارک " . بعد با هم خندیدیم و بهش گفتم : " ما اگه نخوایم شما تولد ما رو تبریک یگی باید به کی بگیم؟!" ، Iq!  پس فردا روز تولد منه!

دوباره یه عالمه خندیدیم  وبهش گفتم: "گند زدی به تمام هیجان و سورپرایز استقبال از روز تولدم " و دوباره خندیدیم !

روز تولدم بالاخره از راه رسید ، و م. اول وقت بهم sms  داد و نوشته بود : اگه فحش نمیدی ، می خواستم بگم:

 " تولدت مبارک "  که واقعا جالبترین پیام تبریک تولد بود که حسابی منو خندوند وهیچ وقت فراموش نمیکنم.

اتفاق جالب دیگه ای که افتاد، این بود که همون دوستم م.پ. که روزتولدمو تبریک فراموش کرده بود ، بهمپیامداد، منم فکرکردم اینبار یادش بوده ، وقتی خوندم فهمیدم که ازاون دسته پیامهاست که واسه همه میفرسته اما متنش خیلی به جا وخوب بود، یه چیزی تومایه های اینکه : اگه بخوای الان به من حرف دلتوبزنی یا یه چیزی شبیه این ، چی میگفتی ؟ "  منم دیدم تا تنور داغه ، براش نوشتم : " بهت می گفتم ،بازم امسال یادت رفت که امروز روز تولدم بود" خلاصه بعد از چند ساعت زنگ زد وعذرخواهی کرد و یه بهانه هایی برای فراموشکاری تراشید ...

اما خوب عصرهمون روزدوستام منوبه کافی شاپ دعوت کردن و برام کیک تولد گرفتن وحسابی بهمون خوش گذشت ! فقط جای س. خالی بود ، که همون موقع از مالزی  sms داد ویادش به جمع ما پیوست !