وقتی گفتن قصد خرید باغ رو دارن، با خودم گفتم پولشونو دارن حروم می کنن، کی اینهمه هزینه می کنه واسه یه باغ توی دزفول، یکسال گذشته و برای اولین بار که به اونجا رفتم به این نتیجه رسیدم که چه کارخوبی کردن!

به جای خرید یه آپارتمان، که نهایتا به اجاره میره، خرید یه باغ می تونه مکانی برای استراحت و تجدید قوا برای آخر هفته ها باشه، ...

آخر هفته همگی به باغ عمو رفتیم، کوچکتر از اونی بود که فکر می کردم، اما سرشار از انرژی مثبت بود!

تا حالا یه کلم به این بزرگی دیده بودین؟ تازه من سعی کردم کوچیکشو بردارم، وقتی با اصرار به همه گفتم،من هر جوری شده باید یدونه بچینم، همه جازدن، اما به یاری یکی از دختر عموهام، یدونه تور کردیم، اولش که می خواستیم با یه کارد پلاستیکی (یه بار مصرف) به جنگش بریم ، که دیدیم اصلا با اون قطر ریشه ایکه داره هیچ کاردی حریفش نیست، درسته که هنوز اندر خم رانندگی پایه دو هستم، اما بهتون اطمینان میدم که استعدادم برای چرخوندن فرمون ماشین سنگین خوب باشه، چون این کلم رو با چرخوندن درون خاک بیرون اوردم، و کشون کشون اونو به باغ عمو رسوندیم ، همه تعجب کردن، وقت ناهار با کلم سالاد درست کردن و با نارنجی که از درخت چیده بودیم خوردیم، خیلی هم تازه و خوشمزه بود، از زمین کشاورزی روبروی باغ هم یه عالمه شوید،جعفری و توله چیده بودیم ، که زن عمو واسه باباش" او توله " درست کنه (البته نه با این لهجه)، از زمین اون طرفتر هم یه کاهوی بزرگ که به عمرمون ندیده بودیم، شکار کردیم، خلاصه قرار شد که یه آمار بگیریم، ببینیم اون طرفا،دیگه چه چیزای جالبی پیدا میشه که واسه دفعات بعدی سوژه داشته باشیم، یادم رفت که بگم، از صبح زووم کرده بودیم روی باغ گل رزی که نزدیک باغ عمو بود، بهمون قول داده بود که اگه عصر بریم بهمون گل می فروشه،قبل از برگشتن، گل رز خریدیم به قیمتی باور نکردنی، گل رز رنگی، اونم با ترکیب رنگایی که همه جا پیدا نمیشه شاخه ای "صد تومن"، ... به خودم گقتم علت اینهمه شادی من چیه، کم کم فهمیدم ...

یاد روزایی افتادم که توی باغ کوچیک خونمون توی هفت تپه ،هویج،بادمجون،سبزی خوردن، انواع گلهای زیبا،هندونه و... می کاشتیم ، یه روز واسه دزدیده شدن هندونمون خیلی غصه خوردیم، خاله بازی هامون هم همیشه محوریت آشپزی داشت، از گل درخت مورد که اونجا جداکننده خونه ها بود به جای برنج ، از گلبرگ های گل محمدی به عنوان گوجه ،که گاهی هم ازون رب گوجه میگرفتیم مثه آدم بزرگا،از گلبرگ های رز زرد که خیلی هم نادر بود به جای سیب زمینی و... استفاده میکردیم. دنیای بچگی جالبی بود ، دنیایی که یه آدامس عسلی جایزه ای گرانبها،... به حساب میومد .

ییلاق و قشلاق کولی ها هم برامون جالب بود، میومدن و در محوطه ایکه با فنس ازمحوطه های ما جداشده بود برای چند روزی میموندن و هم ما و هم اونا با چشمانی کنجکاو همدیگه رو می پاییدیم؛

وقت بیرون اومدن بچه قورباغه ها از تخم هاشون که میشد، همه بچه ها پشت خونه هامون جمع میشدیم تا اونارو موقع شناکردن توی برکه های پشت خونه هامون تماشا کنیم و برامون باور کردنی نبود که اینا همون موجوداتی هستند که صداشون یکی از صداهای ثابت و جادویی سرزمینی بود که در اون شب را به صبح و روز را به شب میرسوندیم؛

فصل قوره که میشد، همیشه کنارخونه هاییکه تاکستان داشتن جمع میشدیم و به سختی دستای کوچولومون رو از لابلای فنسها رد میکردیم و قوره میچیدیم؛

تفریح خانوادگی آخر هفتمون رفتن به مزارع نیشکر بود و باغ نارنج و پرتغال، خیلی از جمعه ها صبح ،با یه بسته خوراکی همراه بابا، به جایی می رفتم که بتونیم روی تپه ها بشینیم ،به دور دست ها خیره می شدیم،یادم نمیاد راجع به چیزی میتونستیم حرف زده باشیم،شاید بابا به رویاهای خودش فکر میکرده منم به آرزوهای بچگانه خودم، اما هر چی که بوده ، از اینکه من و با خودش میبرد احساس غرور می کنم، چون فکر میکنم از وجود همدیگه حسابی غرق لذت بودیم،

بیست سال از اون سالها میگذره و من با دیدن یه کلم و کاهوی تازه و خرید گل از سر باغ به یاد زمانی میوفتم که شاید هر بچه ای شانس تجربه کردنشو نداشته، سالهایی از زندگی که با رفتن بابا ، از زندگی ما جدا شد و به خاطراتی پیوست که گاهی حتی از یادآوری اون فرار میکنم، هر چند که تموم اونها مثه کتیبه های باستانی توی ذهنم حک شده که فقط خودم زبون خوندنشو میدونم یا شاید مثه فایلهای صوتی تصویری کافیه play کنم تا بتونم دوباره و دوباره اونا رو مرور کنم؛

حالا زندگی جادویی بچگی من (که گاهی برای خودم هم ،مثه داستانی که توی کتاب بچگیام خونده باشم ) ،دنیای تازه ای پیش روی کسانی است که تازه یه باغ خریدن و میخوان کشفش کنن، دنیایی که دیدن رنگین کمونش بعد از بارش باران ، یکی از زیباترین صحنه های زندگیم رو رقم زده، چیزیکه در این بیست سال نتونستم در آسمون هیچ کجا ببینم،...