دلم گرفته ازآن و از این

یاد یه شعری از کتاب فارسی دبستان  افتادم که می گفت : 

... ای کاش من هم، پرنده بودم ...با شادمانی پر می گشودم ... می رفتم از شهر به روستایی

، آنجا که دارد حال و هوایی و یا آب و هوایی (یه چیزی تو این مایه ها)

***

به کی بگم که انقدر دلم گرفته؟

انقدر یعنی اینقدر

به اندازه ای که، گفتنش با هیچ کلامی میسر نیست...

تنهایی توی این محیط، آزارم میده، گفتگوهای زورکی،

خنده های الکی،

نگاههایی که باهم رد و بدل میشه و تو در اونها شریک نیستی،

به فکر هم بودن هایی که تو در اونها شریک نیستی،

پچ پچ کردن هایی که در اون شریک نیستی،

زمزمه هایی که در اون شریک نیستی،

قرار و مدارهایی که در اون شریک نیستی،

جشن تولدهایی که تو دعوت نمیشی،

عکس هایی که تو هرگز نمی بینی،

دروغ هایی که هرگز باورش نداری،

حرفهایی می شنوی که گوش شنیدنش را نداری، دل فهمیدنش رو هم نداری،

چرا؟؟؟

اونهم زمانی که  تو برای اون آدما سنگ تموم گذاشتی!

سوال هایی که روزهاست می پرسم،

چه شد آن همه دوستی،

چه شد آن همه نزدیکی،

چه شد آن همه شراکت،

سهم من، این همه دلتنگی هاست؟

چه خوش گفت :  " روزگار غریبی ست نازنین






دوباره بنگریم ...

یه شب موقع خواب، چشمم افتاد به نوشته ی " تسلی بخشی های فلسفه "

که روی جلد کتابی بود، بین کتابهای کتابخونه ام! یاد روزی افتادم که اونو خریدم و شروع به خواندنش کرده بودنم  که سیل گرفتاری ها از راه رسید و نفهمیدم چه جوری خردادماه رو تا به اینجا گذروندم! دیگه فرصت نشد،خواندنش رو ادامه بدم ! همون موقع خواندنش رو به خوابیدن ترجیح دادم و استارت زدم، اما ازون دسته کتابهایی که باید نرم نرمک بخونی و مزه مزه کنی! آموزه های جالبی داره که دوست دارم اونها رو در زندگی تمرین کنم!

مشکل بزرگ جامعه ی ما، تنیده شدن در عرف نادانسته ای که حاضر به رهایی و گسستن تارهای پوسیده ی آن نیستیم ! وقتی در مورد عقاید و باید نباید ها از اطرافیانت سوال می کنی، جواب منطقی ای ندارن بهت بدهند. 

ما در عصر تکنولوژی با عقاید مندرس بیابان های عربستان زندگی می کنیم! 

بعضی وقتها برای نیم نگاه محبت آمیز دوستت انتظار می کشی، احساساتش برانگیخته نمیشه! اما همون آدم ها دلشون برای روزه گرفتن تنگ میشه، از اینکه تا ظهر بخوابی و تا وقت اذان وقت بگذرونی و بعدش بنشینی پای سفره افطاری، ما را چه سود که دل دوستمان درانتظار می خشکد!

از گوش دادن به نوای عربی، ما را چه سود که کلمه ای از آن نمی فهمیم، اما صدای شاملو را بهنگام دکلمه شعرهایش نمی شنویم و نمی فهمیم که به زبان مادری چه سخن می گوید!

از لاک ناخن زدن به یک انگشت یا به همه انگشتان بجز یکی، ما را چه سود، که گویند نماز را باطل نمیکند ،حال انکه ما سراپا رنگ و لعابیم!

از پای نگذاشتن به مساجد به وقت عادت ماهانه، ما را چه سود، حال آنکه ما در مسجد، فراوان ریاکار می بینیم و بوی نا مطبوع و کثیفی محیط! چرا به مسجد دلهامان نرویم ، وقتی میتوانیم هرلحظه و هر زمان بدون قوانین مندرس، به خلوتگه راز ، قدم بگذاریم و خلوت کنیم!

چرا به دیدار دوستان،نزدیکان و عزیزان نشتابیم، بجای آنکه کرور کرور به عبادتگاه  و آرامگاهها برویم  و نذر کنیم و دیگران کیسه ها دوزند و خروار ها جمع  کنند و به خودمان حرام سازند! درحالیکه سرایدار ساختمانمان به نداشتن نان شب، آبروداری میکند.

ما را چرا چنین می شود ، چرا با خود فکر نمی کنیم، که ما را چه سود از این کورکورانه در راه رفتن!



پی نوشت : 

" تسلی بخشی های فلسفه " 

آلن دوباتن در جست‌وجوي راهي براي آشتي دادن فلسفه با زندگي روزمره است‌. سقراط‌، اپيكور، شوپنهاور، مونتني‌، نيچه و سنكا شش فيلسوفي هستند كه از نگاه دوباتن راه‌حل‌هايي براي مشكلات زندگي روزمره پيشنهاد مي‌كنند. اين كتاب به بيشتر زبان‌هاي دنيا ترجمه شده و در شمار كتاب هاي  پرفروشي است كه در پي ساده و قابل فهم كردن فلسفه براي همه‌، البته در شكلي موفق است‌.



هرگز برای گفتن دوست دارم درنگ نمیکنم...

تا دنیا دنیا من تو رو دارم...

از اونجایی که دوباره با وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی آشتی کردم، یه سررفتم وبلاگ همکارم و فهمیدم دلیل اینکه مدتهاست اینجوری پکر و ناراحته اونی نیست که سعی می کنه توضیح بده، بلکه رفتن به خارج از کشور موقتی خواهرش برای تحصیل هستش! راستش پستی که نوشته بود، با توجه به شناخت و تحسینی که نسبت به زندگی و خانواده اش و روابطشون دارم دور از ذهن نبود، اما تاثیر گذاریش باعث شد که این پست رو تقدیم کنم به کسی که یه دونه خواهر برادرم توی این دنیاست!!!

تفاوت من و داداشم به متفاوتی اسم هامون میمونه!

یکی شرق و یکی غرب!

اما فکر میکنم همین تفاوت اسم ها، شخصیت های متفاوتی هم از ما ساخته!

اما قلبهامون واقعا برای هم می تپه!

وقتی این احساس رو به چشم خودم دیدم و با وجودم احساس کردم که بدترین تجربه ها و لحظات زندگیمون بوده، اما دستاورد خوبی توی اون آب گل آلود بوده!

تیپ احساسی ما کاملا باهم فرق می کنه ،من درابراز احساسات برون گرا تر هستم و اون به طبیعت مردانه درون گرا تر،  واسه همینم یکمی باهم متفاوتیم!

فکرمیکنم اگه یه خواهر داشتم، هیچ تضمینی نبود که مثل دوقلوها باشیم، پس به  برادرم میبالم و با هیچی عوضش نمی کنم! 

اگه زندگی اونی نیست که ما میخواهیم، اما قطعا میتونیم و میتونم بگم سعی کردم اونیکه میبخوام ازش بسازم، واسه همینم خیلی سعی کردم اختلافات شدیدی که بینمون بوجود میاد رو بررسی و حل و فصل کنم!

یه بار معلم انگلیسیم که دوسش دارم و با هم یه جورایی دوست شدیم، در جواب sms  تبریکی که براش فرستاده بودم جمله ی جالبی نوشت : 

I Love the Way, u Remember me. Dooset Daram

این معنای عمیقی برام داره، راه عشق ورزیدن و دوست داشتن ما، به گوناگونی این دنیاست، پس چه بهتر که ما راه لذت بردن و جذب محبت  رو برای خودمون چنین گوناگون بپذیریم ،...

پس داداشی من ، دوسِت دارم! برای همه اون جملات قصاری که میگی! برای محبتت که همیشه از یه راه متفاوت متبلور میشه!

سالهاییکه دور از خونه درس خوندی و درس خوندم، لحظاتیکه برای دیدنت لحظه شماری میکردم، ...

خانواده و روابط خانوادگی اون چیزایی است که نمیتونیم ازش رها بشیم، پس به جای اینکه درش تنیده بشیم از بافتن و طرح دادنش لذت ببریم.


پی نوشت :

دوست خوبم، امیدوارم بتونی جای خالی خواهرت رو با امید سفرکردن و رفتن و دیدنش کمی قابل تحمل تر کنی!

بدون شرح! بدون تصویر!

خیلی وقت بود، در رو به روی " خنکای احساس" بسته بودم، زندگی ما آدما همیشه اونجوری که میخواهیم پیش نمیره، گاهی انقدر اتفاقهای خوب و بد، تجربه های کوچیک و بزرگ پیش میآد که دوست نداری جایی نوشته شوند، چون یه جای دیگه حک شده اند!

دفتر خیلی چیزا دراین مدت باز شد و محکم بسته شد!

خیلی حرفا، به کرسی نشست! البته کرسی کی؟؟؟!!! (خودش جای بحث داره)

و ...

اما نمیخوام از اونها بنویسم، احساس می کنم هرآنچه ارزش پرداختن دراین لحظات رو نداشته باشه ، ارزش نوشتن در این زمان رو هم نداره ، مثل نگاه کردن به بسته شکلات تاریخ مصرف گذشته میمونه، میشه خوردش اما بهرحال تصمیم با توئه!

با ماشین سفر میکردیم، یاد خیلی چیزا برام زنده میشد، توی سفرهای زمینی، آدم یه ذهن داره ، یه ذهن،هم ، به وسعت طبیعت پیدا میکنه که مثه حافظه کوتاه مدت کامپیوتر میمونه،

بیخود نیست این بچه های روستایی مخصوصا اونایی که توی دشت بزرگ میشن انقدر از لحاظ علمی پیشرفت میکنن، محرومیت از همون چیزاییکه ما بهش میگیم "تکنولوژی"  قابل مقایسه با اون ذهنی که به وسعت بیابان و دشت میمونه نیست، البته اگر کسی بهش توجه کنه!

خاطراتم زنده شد! خوب یا بد، انگار همشون رو ، روی سانت به سانت جاده ریخته بودن، و منم نگاه میکردم!

جای یک نفر خیلی خالی بود، ما انقدر بزرگ شدیم که داریم از اون "یکی" جلو میزنیم، اما اون "یکی" بازم از ما بزرگتره...