دیوار حاشا (معماری سبک مدرن سده ی 14 شمسی اثر هنرمندان هموطن! )

یه زمانی به دهان هنرمندان دیوار حاشا ساخته شد تا هر آنجا که قافیه بر دوستان تنگ آید بتوانند از آن بالا روند. اما این نیز به دور از پیشرفت تکنولوژی نماند و این شد که

جدیدا مد شده مردم تو دیوار حاشا خودشونو به زور جا میدن، اما چه بسیار فرق است میان این و آن! چون معمولا نمیشه کاملا تو دیوار حاشا خودتو جا کنی، شبیه بچه هایی میشی که وقتی قایم باشک بازی می کنن، به جای اینکه زحمت قایم شدن به خودشونو  بدهند که دیده نشن،پشت دستای کوچولوشون پنهان میشن و فکر میکنن کسی نمی تونه ببیننتشون!

میگن دروغگو کم حافظه ست، واسه همینم دروغ رو که میگن، بعدشم حاشا که میکنن، یه جوری وانمود می کنن که تو اشتباه دیده ای و شنیده ای، گاهی فرق قضیه از زمین تا آسمونه! عزیز من وقتی دروغ میگی و پنهان کاری میکنی، حداقل دیگه توی باتلاقُ با چوب هم نزنی بهتره که گندش بدتر بالا میآد!

همیشه به این فکر کن، آدمایی مثه من، که حافظه ی خوبی دارند، حتی بهتر از خودت یادشون میمونه که چی گفتی! پس قیافه ات رو یه جوری حق به جانب نگیر که حتی اگر هم سکوت کنم تو دلم، کم کم بی اعتبار میشی!

پی نوشت : گفتم که بدونی، محض احتیاط!



نقدینگی






از اونجایی که از بهمن ماه تا آخرین روزهای سال، ریز و درشت از هر جایی که فکر کنی پول به حسابامون واریز میشه (بله حساب هامون، به لطف شرکت بین المللی و شرکت فولاد، کلکسیون با ارزشی از انواع و اقسام کارت های اعتباری داریم که البته همگی دوتا وجه مشترک دارند که " امکان دریافت نقدی یا انتقال آن به حساب دیگه ای وجود نداره " و "موجودیشون اونقدر کمه که نهایتا کفاف پرداخت قبض موبایل رو داره ") ...

خلاصه این نقدینگی رو دوستان به محض دریافت، به قول عربها : "میبرن میندازن تو بانک " و میگن دیگه یه ریال از پولامون نمونده که البته این از اون نکات تستی کنکوریه و  معنیش اینه که : پولی، دستشون نمونده که خدای ناکرده خرج کنن،اما تو حساباشون قلمبه شده!

بعد از تعطیلات که دوباره چشم براهی های حقوق آغاز میشه، همونا با عجز و ناله میگن که: "پس کی حقوق رو میدن آخه پول نقدمون تموم شده بود تاجایی که مجبور میشن برن از جاهایی خرید کنن _ که در حالت عادی پاشون رو نمیذارن که مبادا یه موقع یه ریال گرون تر بدهند و جنس بهتر بخرند _که بتونن از اون کارت های اعتباری که تبدیل به پول نقد نمیشن استفاده کنن" و از اونجایی که دوتا دوتا از این کارتها به خونشون میاد، واقعا نمیدونن چجوری خرجش کنن، چون خرج کردن برای این آدمها معنای خاصی نداره! واسه همین چیزهاست که پای صحبت بعضی از این دوستان که میشینی،ادعا میکنن اهداف برنامه ی 5 ساله ی اولشون تحقق یافته یا پای صحبت بعضیای دیگه که میشینی، همیشه شاکی هستن که مگه سال گذشته چکار کردن؟و از نظرشون سال خوبی نبوده و البته از نظر اینها همه ی سالها مثه هم میمونه،با این تفاوت که روز به روز بدتر هم میشه!

اما امثال ما وقتی میخوایم تقویم سال قبل رو ببندیم، تا ساعت 4 صبح بیدار میمونیم تا بتونیم از اتفاقات خوب و بد سال گذشته بنویسیم، از دستاوردها و اهدافی که محقق شدن، از سوتی هایی که دادیم و فرصتهایی که از دست دادیم! با این تفاوت که هم از خوابمون گذشتیم ، هم اینکه بگی نگی واقعا پولی تو دستمون نمونده، اما یه عالمه چیزهایی رو که واقعا آرزوش رو داشتیم بدست آوردیم، یه عالمه برای کارها و فعالیت هایی که دوست داشتیم هزینه کردیم! و آخر سر، با احساس دلپذیری از وزنه ی سنگین تر رضایت به سال بعد میرویم!

زندگی برای هر کسی به شکلی منحصر بفرد می تونه لذت بخش باشه! اما واقعا قبول ندارم که بعضیها این لذت رو از خودشون می گیرند و برای اون قدمی بر نمی دارند و یا حتی حاضر نیستن برای پیدا کردن راهش تلاش کنند!

اکثر این افراد، همونهایی هستند که ، حسابهای بانکی رو پر می کنن و بعدش شاکی میشن!

پول برای آینده، آینده معنایی جز امروز نداره، وقتی یاد نگیریم که چجوری میشه امروز رو لذت برد و بهره برداری کرد چطور میشه برای آینده برنامه ریزی کنیم، امروزه برای هر چیزی نیازمند پول هستیم! کم یا زیادش به اون کار بستگی داره! اما نمی تونیم منکر پول خرج کردن باشیم! هر کسی باید راهش رو پیدا کنه!


زیبایی بهار!




منظره ای ابری بهاری!

3 فروردین 1389


شکوفه های سیب!

3 فروردین 1389


13 فروردین 1389
توت سیاه !


جالبه که هفته ی اول طبیعت رنگ و روی بهاری داشت و هفته ی دوم، حال و هوای تابستانی!




ای دوست من !

ای دوست من! آنچه از من بر تو نمایان می شود، نیستم.

ظاهرم چیزی نیست جز لباسی که از نخهای تساهل و نیکی با دقت بافته شده است تا مرا از دخالتهای بی جای تو و تو را از کوتاهی و غفلت من محافظت کند.

و اما آن ذات بزرگ و پنهان که او را " من " می خوانمش ، راز ناشناخته ای است که در اعماق درونم جای دارد و کسی جز من آنرا درک نتواند کرد و در آنجا برای همیشه نا شناخته و پنهان خواهد ماند.

ای دوست من! نمی خواهم تمام سخنان و کردارم را باور کنی زیرا سخنان من چیزی نیست جز پژواک اندیشه های تو و کردارم نیز سایه های آرزوهای تو!

ای دوست من! اگر بگویی باد به سوی مشرق می وزد، فورا پاسخت می دهم که : آری! به سوی مشرق می وزد زیرا نمی خواهم گمان ببری افکار شناور من با امواج دریا نمی تواند همراه باد به وزش و پرواز درآید در حالیکه بادها تار و پود فرسوده ی افکار قدیمی ات را از هم گسیخت و آنرا متلاشی کرد و دیگر نمی توانی افکار عمیق مرا که بر دریاها در حال اهتزاز است، درک کنی.

من هم نمی خواهم تو آن را دریابی زیرا دوست دارم در دریا به تنهایی سیر کنم...

 ادامه مطلب رو در کتاب  "دیوانه"  از  "جبران خلیل جبران" ببینید.

خریدن این کتاب رو به همه انسانها توصیه می کنمُ کتابی که اگر هر از گاهی بخونیدش احساس خیلی خوبی رو تجربه می کنید.           

 

 

"هیچ" که پشت "همه چیزها" بود

در سکوت شبی تاریک، هنگامی که خواب بر من غلبه می کرد، هفت ذات من با یکدیگر گفتگو کردند.

نخستین ذات گفت :

سالهاست در درون این مرد دیوانه سپری می کنم و در این مدت کاری جز زنده کردن درد و اندوه هایش نکردم. اکنون از این کار خسته کننده بیزار شدم و می خواهم بر وی طغیان کنم.

دومین ذات گفت :

خواهرم تو از من خوشبخت تری هستی زیرا بر من چنین مقدر شده است تا همواره شریک شادی این دیوانه باشم و برای خنده هایش بخندم و در هنگام شادمانی اش آواز سر دهم و برای افکار زیرکانه اش به رقص درآیم. پس اگر قرار است  طغیان و آشوبی باشد، چه کسی از من سزاوارتر است؟

سومین ذات گفت :

وای بر شما دوستان! من از هز دوی شما مستحق ترم، زیرا بر من مقدر شده است تا همواره بیمار باشم و در آتش شوق و دلدادگی بسوزم. پس به خاطر تحمل این همه درد و رنج چه کسی از من سزاوار تر است؟

چهارمین ذات گفت :

دوستان! من از شما نگون بخت ترم! بر من مقدر شده است تا همواره آتش خشم و نفرت را در قلب این دیوانه برافروزم. من آن ذاتی هستم که در غارهای تاریک دوزخ زاده شده است. پس چه کسی از من مستحق تر است تا بر این مرد دیوانه شورش کند؟

پنجمین ذات گفت :

خواهران ! من نسبت به وظایفی که دارید غبطه می خورم زیرا که بر من مقدر شده است تا آرزوها و خوابهای تمام نشدنی این مرد دیوانه را زنده نگه دارمو گرسنگی و تشنگی نا آرام او را به هیحان در آورم. من محکوم هستم تا بی آنکه طعم استراحت را بچشم در حستحوی نا شناخته ها و آنچه که هنوز آفریده نشده است، باشم. پس این من هستم که بیش از شما مستحق شورش و عصیانم!

ششمین ذات گفت :

خواهران! چقدر شما خوشبخت هستید و چقدر من افسرده و نگون بختم زیرا که من آن ذات پست و خوارم که با دستانی شکیبا و چشمانی بیدار، روزها را به تصویر می کشم و به عناصر زشت و فانی، شکل هایی زیبا و ابدی می بخشم و ذات گوشه گیر و آرامی چون من شایسته ی خشم و شورش است.

هفتمین ذات گفت :

وای بر شما! خشمتان بر این مرد بیچاره چقدر تعحب آور است! ای کاش می توانستم مانند شما باشم تا کار مشخصی برای او انجام دهم! اما چه کنم که من آن ذات بی کار هستم که حز سکوت و خاموشی وظیفه ای ندارم در حالیکه هر یک از شما سرگرم خلق زندگی دوباره با مظاهر گوناگونش هستید.

خواهران ! به پروردگار سوگندتان می دهم! به من بگویید کدام یک از ما مستحق شورش است، من یا شما؟

چون هفتمین ذات سخن خود را به اتمام رساند، شش ذات دیگر با ترحم و دلسوزی به او نگریستند اما هیچ پاسخی ندادند و در سکوت شب در حالیکه قلباَ احساس شادمانی می کردند، به خواب رفتند اما هفتمین ذات همچنان بیدار ماند و به "هیچ" که پشت "همه چیزها" بود چشم دوخت!

از راه رسیده است...

واسه یه دفعه دیگه هم بهمون اجازه دادن با این چرخ فلک یه دور دیگه بزنیم

این احساس ُ از بچگی میشناسیمُ همون موقع ها که با چشمان پر از تمنا به مامان باباها با اشتیاق می گفتیم : " یه دور دیگه!!! یه دور دیگه هم بریمُ بعدش میایم ..."  یه جورایی هنوز داریم تکرارش می کنیمُ اما این اواخر کارمون با یه دور دیگه ...راه نمی افته و برنامه هامون دنباله دار تر از این حرفاست...

پروردگارا! از اینکه اجازه میدی هنوزم احساس بچگی بچگیامون در بزرگی بچگیامون پیداش بشه ممنونتم!

خدایا! از اینکه بهم یاد دادی احساس کنم که پشت هر احساسی هیچ احساسی با ارزش تر از این نیست که تهی باشی از طغیان هر احساسی بر احساسی دیگه سپاسگزارت هستم! چرا که زندگی جاری شدن است نه طغیان!

مهربانا! عشق خانواده و سلامتی با ارزش ترین بخشایش توست! بر ما زیاد کن!

سال نو رو به عشق دوباره ساختنُ دوباره بودنُ دوباره دوست داشتنُ دوباره و دوباره از نو زندگی کردن ُ و دوباره از تو آموختن آغاز می کنیم!

سال نو مبارک!

 

دعای اول سال...

لازم نیست که بگم آخر سالی چقدر برام سخته که بتونم همه احساساتم رو جمع و جور کنم و یه جورایی بردارم بیارم اینجاُ دعوا نشه که خر بیار و باقالی بار کن!

تا دقایق پایانی سال در تکاپو بودیم و به معنای واقعی کلمه با همون خصلت به سال نو گشتیم. چرا که ذات مقدس انسان قابل تغییر نیست!

اما موقع تحویل سال در حالیکه دستامون تو دست هم بود و از درون قلبامون برای هم می تپید با این فکر که سالی که داریم ترکش می کنیمُ با همه ی سختیاشُ دلتنگیاشُ شب زنده داریاشُ همه ُ همه ... سالی بود که خیلی چیزا رو بدست آوردیم و شاید خیلی چیزا هم از ذست دادیم که میشه گفت بد هم نشد!

پس با این نیت که برای همه، امسال همونی باشه که دوست دارن هر چی کاشتن درو کنن! و همونی باشه که مثه امسال که یه عالمه از اهداف زندگیمون محقق شد امسال هم همینطور! بدون وجود ناراحتی به بهترین شکل بتونیم اداره اش کنیم!

اما نمی تونم بگم که این لحظات چقدر دلتنگ کننده هم هستنُ زمانی که دوست داری اونایی که دوسشون داری و تا ابد چشم براهشون می مونی کنارت باشنُ همونایی که مفهوم  زندگی رو برات کامل می کنن!

امسال وقتی می خواستم اولین تلفن تبریک سال نو رو بگیرمُ یاد بابایی افتادم که از لیست خارح شدُ کسی رو ندارم که به جاش بذارمُ سال نو رو بهش تبریک بگم. همونی که وقتی زنگ می زدم ُ بهم می گفت : "نازنین؟! بابا تویی؟!" انگار که همیشه شنیدن صدام براش یه آرزوی دوردست باشه یا یه چیزی شبیه یه انتظار همیشگی! انگار با رفتنش یه جای خالی بزرگ توی قلبم گذاشته!

نبود بابا یه واقعیته که با هیچ دلیل و منطقی قابل درک نیستُ یه زور بزرگه که باید بهش عادت کنی! اما دلتنگی براش یه احساس ابدیه! چیزی که وقتی هر لحظه ازش حرف بزنم صدامو می لرزونه! همون بابا که دیگه نبودنش داره از سن داداش کوچیکه هم جلو میوفتهُ همونی که مثه خط موازی هر چی هم بری بهش نمی رسی! همونی که، هر چقدر از مرگ کسی دلتنگ بشی جلوت می ایسته و بهت نشون میده که تو قبل از همه ی اینا این واقعیت رو شناختی و باهاش ساختی! پس تو قوی تر از همه ی اینا بودی و هستی!

واسه همین تا بیای وزنه این دلتنگیا و دل شادیها رو تنظیم کنی سال میگذره و تو می مونی و تو!

جای همه ی اونایی که نیستن تو قلب ما هست!

جای همه ی اونایی که دوست دارن تو قلب ما باشن محفوظه!

 همه اون ناراحتیا رو کوبیدیم تا ببینیم کی می تونه بهتر بسازه!

خلاصه کلام، مزایده و مناقصه و این داستانا برگزار می کنیم ببینیم امسال می تونیم بیشتر بسازیم؟! بهتر بسازیم؟! بهتر سود کنیم ؟! و ضرر نکنیم مگر به شرط جبرانش!

حتما می تونیم!!!