نبض تند این لحظه هااااا

خیلی احساس تنهایی می کنم ، خیلی زیااااااد ، 

خیلی احساس نگرانی می کنم ، خیلی زیاااااد ، 

خیلی دلم برای اونایی که اینجا کنارم نیستن و تو قلبم محکم نگهشون داشتم تنگ میشه، خیلی زیااااد ، 

جمعه ها شب که میشه دیگه واقعا ظرفیتم تکمیل میشه ، دیوانه وار بغضم می ترکه و منو با حالتی از خفگی و گریه به خواب می بره ، با چشمانی پف آلود و دلی گرفته ، به بدرقه ی  آخر هفته می روم ، 

در این روزها مثه ترمز عمل می کنی، خوب حرفهات مثله همیشه به من امید میده ، امید به درک این موقعیت سخت ، ...


هوای این روزای من

روزها را در سکوت سردی سپری می کنم که راستش رو بخواین فقط چند قطره ته ظرف باقی مونده که طعم روزهای پیش رو برام تداعی می کنه و من شاید با همون دارم حال می کنم و دلم نمی خواد چیزی اونو محو کنه مگر یه طعم  ناب ،

هر روز به رفتن فکر می کنم و هر روز از رفتن می ترسم ، 

هر روز تا لحظه لحظه های سختی رو ، که در انتظار دارم مرور می کنم و چشمامو محکم می بندم و سعی می کنم در خواب غرق بشم

اما هر روز از اینکه می خوام برم خوشحالم ، اما بازم می ترسم

می تونم بگم تنها موندن مامان بزرگترین ترس من از رفتنه و می تونم بگم بزرگترین نیروی من برای رفتن اعتماد به مامان و خواسته ایست که همگی دوست داریم بهش جامه ی عمل بپوشونیم.

رفتن یا نرفتن مساله این است !!!

وقتی آدم در دریای بیکران جاری میشه حتی اگر شنا بلد نباشد همراه آب میری، کافیه زیاد دست و پا نزنی، چه می دونم شاید منم به یه ساحل امن رسیدم، خدا رو چه دیدی  ( : دی )



دیدااار

خیلی خوب بود ...

ساعتی بر نیمکت های چوبی ، طعمی شیرین و  گهگاه قطره های اشکی 

جستجوی جای پای گذشته و محکمتر از قبل گام برداشتن

تبصره ها

از صبح دارم به این فکر می کنم من چجور آدمی هستم؟!

یک متوهم؟!!!!!!! (صدای دوسسسسسسسسسستاام : نهههههههههههههههههههههههههههههههه)

قطعا نظریه بالا رو رد می کنم به پشتوانه ی حمایت دوستانم!!!

من رفتاری را داشته ام که باید می داشتم (مشق شب : از این جمله انقدر بنویسد که نام خود را فراموش هم  کرددید ، کردید ولی این جمله رسما بر پیشانیتان حک شود تا هر که ، خصوصا " مخاطب خاص " که میبینه، بدونه چقدر ممارست دارید)

نقطه سر خط

در نتیجه ی تمامی کنکاش هایم به این باور بی پرده رسیدم که من انسانی هستم که در دیگران سطحی از وقاحت یا شایدم وقاهت (شما با لهجه بخونید) ایجاد می کنم که گاها فراموش می کنند کی  و کجا هستند؟

هر جنبنده ای در برابر عشق و محبتی که نثارش می کنم چنان ذوب می شود که گاها قالب تهی کرده و از قانون (انرژی و ماده از بین نمی روند بلکه از نوعی به نوع دیگر تبدیل می شوند) طبیعت پیروی کرده و راهی کوچه ی دیر آشنای "علی چپ " می شوند

امروز دوستی بهم یادآوری کرد، این درد بی درمانی که داری ، مرضی قدیمی است که متاسفانه منقرض شده و تنها معدود انسانهایی بر روی کره ی خاکی با آن دست به گریبانند