از صبح دارم به این فکر می کنم من چجور آدمی هستم؟!
یک متوهم؟!!!!!!! (صدای دوسسسسسسسسسستاام : نهههههههههههههههههههههههههههههههه)
قطعا نظریه بالا رو رد می کنم به پشتوانه ی حمایت دوستانم!!!
من رفتاری را داشته ام که باید می داشتم (مشق شب : از این جمله انقدر بنویسد که نام خود را فراموش هم کرددید ، کردید ولی این جمله رسما بر پیشانیتان حک شود تا هر که ، خصوصا " مخاطب خاص " که میبینه، بدونه چقدر ممارست دارید)
نقطه سر خط
در نتیجه ی تمامی کنکاش هایم به این باور بی پرده رسیدم که من انسانی هستم که در دیگران سطحی از وقاحت یا شایدم وقاهت (شما با لهجه بخونید) ایجاد می کنم که گاها فراموش می کنند کی و کجا هستند؟
هر جنبنده ای در برابر عشق و محبتی که نثارش می کنم چنان ذوب می شود که گاها قالب تهی کرده و از قانون (انرژی و ماده از بین نمی روند بلکه از نوعی به نوع دیگر تبدیل می شوند) طبیعت پیروی کرده و راهی کوچه ی دیر آشنای "علی چپ " می شوند
امروز دوستی بهم یادآوری کرد، این درد بی درمانی که داری ، مرضی قدیمی است که متاسفانه منقرض شده و تنها معدود انسانهایی بر روی کره ی خاکی با آن دست به گریبانند