هزار چرخ می زنه...
نمیدونم چرا قدیمیا انقدر به جا حرف می زدن،
شاید وقت اضافه برای حرف زدن نداشتن،
شایدم اصلا وقت اضافشون ،ماله حرف زدن بوده،
خیلی ساده می گفتن اما هزاران سال هم که بگذره ، ما بلندترین دیوار حاشای قرن رو هم که داشته باشیم، نمی تونیم منکر این نکته باشیم که حرف حساب می زدن!
امشب در حالی چشم هام رو می بستم بخوابم که واسه یه لحظه به مغزم فشار اوردم که امروز چندم بود، بعدش دیدم که نه بابا شهریور گذشت و رفت و امروز یادروز هیچ اولین و آخرینی نبود و نیست و شاید بعدها آغازی باشد و یا پایانی... اما هیچ کدوم اینها باعث نشد که ذهنم با شوقی هرچه تمامتر به گذشته ها برنگرده و نخواد اون لحظات رو حس نکنه ، نبینه ، حتی با چشمان کاملا بسته هم لذت بخش بودند و نمی دونم باید بگم ای کاش باز تکرار میشد و یا ...
فقط دلم می خواست بگم، دلم نمیخواد جلوی چیزی رو بگیرم که دلم میخواد و هیچی جز دلم هم نیست که اونو بخواد، یهو یاد اوون جمله افتادم که میگه :
" یه سیب رو که میندازی بالا هزارتا چرخ ، پشتک وارو، آفتاب مهتاب و اینا رو میزنه تا بلکه بیاد و برسه پایین "
مسلما هر کسی تعبیری در خور توجیهات خودش در معنای اون جستجو می کنه که البته، قابل احترامه ، ...
روزهای سختی رو سپری می کنیم، فقط میتونم بگم ، یه بحرانه ، شاید مثه همیشه، اما مثه طوفانهای آمریکا از دفعه پیش شدیدتر و ویرانگر تر ، دلیلش هم منطقیه، چون بستر اون که احساساتمون باشه انقدر مورد هجوم واقع شده که تقریبا بجای اینکه مقاومت بیشتری داشته باشه، پذیراتر شده...
آهنگ آرمان، رو امشب برای بار اول شنیدم، باورم نمیشد که وصف حال ما باشه، اما بود، اشک از چشمای من و مامان جاری شد، بهش ایمان آوردم، مثه اون شب اول فروردین که با خوندن اون ترانه دلمون رو لرزوند و چشمامون رو اشک آلود و از طرفی احساسمون رو بیان می کرد، خیلی خوشحالم ، از اینکه ببینم هر کسی در زندگی به خواسته هاش میرسه یا غنچه استعدادهاش شکفته میشه یا بهر صورتیکه که ممکنه به چیزی پناه میبره که بهش آرامش میده ، احساس شوق می کنم، و این حس بهم میگه تو همون نازنینی هستی که هستی، پس همین باش و بمون و بهش افتخار کن!!!
نمیدونم یا کل دنیا گرده و از هر کجا بری برمیگردی سرجای اول، یا اینکه چرخه مربوط به حیات جانداران است و بس، فکر کنم هر چیزی تو دنیا، نمادی از همینه که هر چیزی چرخه ای بیش نیست و از هر کجا بری بر میگردی به همونجا، و اگه علاوه بر فکر کردن ، ایمان هم چاشنیش کنم، باید بگم ، من همین آدمی که هستم رو دوست دارم و باید بپذیرم که همین کافیه ، شاید نیازی نیست انقدر همیشه تلاش کنم تا اینرو به بخودم ثابت کنم، تا برگردم سر خونه ی اول !!!
حالا این سیب که هزارتا چرخ زد و رسید به زمین، حتی اگه متلاشی هم بشه، سیب بودنش رو میشه منکر شد؟؟؟!!!
نه نمیشه ه ه ه ه ه ... هزارتا چرخ و گردش هیچی نیست جز اتفاقاتی که در زندگیمون می افته، گاهی احساس می کنم هر دفعه که از ان بالا می افتم، راه طولانی تری رو طی می کنم تا برسم، واسه همینم هست که بیشتر از درون می پاشم، اما امشب به این فکر می کردم که بعد از این بهتره سعی کنم از دیدنی های مسیر لذت ببرم تا به این فکر کنم وقت رسیدن چه اتفاقی می افته، مهم اینه که نمایش قبل از پایین اومدن زیبا باشه، این باعث میشه سالم تر به زمین برسم، مثه ژیمناستی که اگه امید به زمین رسیدن رو داشته باشه نمی تونه اون بالا حرکات رو بخوبی اجرا کنه،بلکه اونی که امید زیبا رسیدن رو داره، اون بالا هم زیبا می درخشه و اگر هم نتونست حداقل پایانی توام با سلامت و تحسین به جا می گذاره،
آری
آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
به یاد : << فروغ فرخزاد >>