دریچه ای رو به من گشودی

چقدر آدمیزاد می تونه تشنه باشه و تشنگی رو به جون بخره ، اما غرورش رو نشکنه

چقدر آدمیزاد می تونه دلتنگ باشه و دلتنگیاشو بدوش بکشه اما لبهاشو را بر بوسه ای داغ محکم ببنده

چقدر آدمیزاد می تونه ظریف باشه و کلمات رو با همه وجود ببلعه و اونها رو روی قلبش بذاره

چقدر آدمیزاد می تونه تنها باشه که نیازش رو به گوش شاپرک بگه

چقدر آدمیزاد می تونه از مقاومت خسته باشه که تکه دستمال سفید شو به چوب بزنه

چقدر آدمیزاد می تونه ساده باشه که به نوای یک ترانه لبخند بزنه

چقدر آدمیزاد می تونه چشماشو به روی تو بسته باشه

...

خیلی وقت بود که دیگه ، نگاهم رو از همه ی پنجره ها ربوده بودم ، اما این دریچه را دوست می دارم


تو را دوست دارم

 

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!



شعر از : قیصر امین پور