خوب می دانم که تو خوب می دانی و این برای من آیا کافی است؟!
شیطنت مان همچون رفتار موذیانه ی کودکی ست که خرده نانی به مورچه ای
میدهد و آن را با یک تکه چوب به بازی میگیرد تا عاجزانه از او فرار کند،
ما واقعا چه می خواهیم؟
آزاری بر روحمان یا جستجوی راهی بر قلبمان؟!
سوار بر زورق شناوری هستیم که ما را هر دم به سویی می کشاند
آنچه بر ما روشن است، آنچه هست واقعا وجود دارد و این بر ما ، انکار
ناپذیر است
نگاهم از عمق نگاه تو می گریزد ، آنگاه که چشمانت درونم را می کاود و
این پرهیز مرا و تو را می سوزاند،
این سوختن همچون تلاش کودکی برای کشف درد و خشم ست!
بر لبانم مهر سکوت است و در
این آتشی که تو بر افروخته ای، با چشمانی پرامید ، تورا می نگرم و تو مرا صدا می
زنی آنهم با دهانی بسته و چشمانی مهربان، اما آیا نمی بینی ام که چگونه تو را می
خوانم و پایت بر زمین از حرکت باز می ماند؟
تورا من چشم در راهم، ...