جای خالی!!!

وقتی خوابی رو که دیده بودم براش تعریف کردم خیلی سریع و صریح بهم گفت : خیلی طبیعیه که چنین احساسی داشته باشی همه ی ما در زندگیمون به حضور مردان نیاز داریم و محبت اونها رو طلب می کنیم، تو الان جای خالی برادرت که پررنگ ترین مرد در زندگیت بوده رو احساس می کنی، حضور عمو، دایی ... 

اصلا به ماجرا اینجوری فکر نکرده بودم، چقدر دلم برای مرد کوچکم تنگ شده و چقدر بغض نبودنش رو در گلو حبس کرده ام، ...

عمو و دایی ؟!! کم کم یادم رفته که این دو تا عبارت در زندگیم چه معنایی می تونست داشته باشه، چیزی که سالهاست مفهوم واقعی اش رو از دست داده ... دیگه خیلی وقته الفاظ غریبی است که حتی مفهوم اونرو برای دیگران هم درک نمی کنم ...

چقدررررر بدد!!!


مادر شدم!

بیژن : شما چقدر شکسته شدید!
دریا : زن ها زود پیر می شن ! می دونین چرا ؟
چون عروسک بازیشون هم جدیه ! روی عمرشون حساب می شه !
از دو سالگی مادرن !
بعد مادر برادرشون میشن ! بعد مادر شوهرشون می شن !
باباشون که پا به سن می ذاره ازشون پرستاریِ یه مادر رو می خواد !
گاهی حتی مادر مادرشون هم میشن !
من شوهر نکردم !
ولی مادر مادرم بودم ! مادر پدرم بودم ! مادر برادرم هم بودم !
تازه به همه یِ اینا بچه هایِ به دنیا نیامده ام رو هم حساب کن !
مادر اونا هم بودم.

***دیالوگی از فیلم باغ های کندلوس – ایرج کریمی 

منبع : http://drdeljeen.com/archives/2569 

فرو ریز این سکوت آشناسوز

چرا پنهان کنم ؟ عشق است و پیداست 
درین آشفته اندوه نگاهم 
تو را می خواهم ای چشم فسون بار 
که می سوزی نهان از دیرگاهم 
چه می خواهی ازین خاموشی سرد ؟
زبان بگشا که می لرزد امیدم 
نگاه بی قرارم بر لب توست 
 که می بخشی به شادی ها نویدم 
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغی در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو ریز این سکوت آشناسوز

هوشنگ ابتهاج

نفسم می گیرد

تو مرا یاد کنی یا نکنی

باورت گر بشود ، گر نشود

حرفی نیست

اما

نفسم می گیرد

در هوایی که نفس های تو نیست !


سهراب سپهری


آخر چرا پیدایم نمی کنی؟؟

در پس پرده پلکهایم که پنهان می شوم،
اول ستاره ای از آنسوی سیاهی سبز می شود،
بعد دست ترانه ای آستین سکوتم را می کشد،
بعد نامی برایش انتخاب می کنم و بعد،
رگبار بی امان... خاتون!
دلم می خواست شاعر ِ دیگری بودم!
نه شبیه شاملو ( که شهامت تکلم ترانه را به من آموخت)!
نه هم صورت سهراب (که پرش به پر پرسشی نمی گرفت)! 
و نه حتا، همچشم فانوس ِ همیشه فکرهایم : فروغ فرخزاد!
دلم می خواست شاعر دیگری باشم!
می خواستم زندگی را زلال بنویسم!
می خواستم شعری شبیه آوازِ کارگران ساختمان بنویسم!
شعری شبیه چشمهای بی قرار آهو،
در تنگنای گریز و گلوله...
می خواستم جور ِ دیگری برایت بنویسم!
می خواستم طوری بنویسم که برگردی!
باید قانون قدیمی قلبها را نادیده گرفت!
باید دهان هر کسی را که گفت: « دوری و دوستی» گِل گرفت!
باید به کودکان دبستان ستاره گفت:
جواب یک و یک همیشه دو نمی شود!
آه! معنای یکی شدن
نیمه سفر کرده!
آخر چرا پیدایم نمی کنی؟؟

یغما گلرویی


من آنچه را احساس باید کرد
یا از نگاه دوست باید خواند
هرگز نمی پرسم
هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری ؟
قلب من و چشم تو می گوید به من : آری

<< فريدون مشيري >>

من تنها نبودم که ترک دیار وبلاگ کرده ام ،  دوستانی که همیشه می نوشتند نیز پای در این دیار سست کرده اند.

ما را چه می شود که از نوشتن افکارمان تردید می کنیم ؟!

آنقدر زندگی هایمان در هم تنیده است که خود را در لایه ی N ام گم می کنیم.

اولین باری که از نوشتن دست شستم، برای این بود که خود را در معرض قضاوت می دیدم، احساس کردم آدرس این امن ترین مکان را نباید به دست دیگران می دادم، چرا که مرا قضاوت می کنند و هر نوشته ای را با خود مقایسه می کنند و مدام می پرسند که منظورت با من بود که چنین نوشتی و چنان؟!



با من چنین مکن

الان احساس آدمی رو دارم که بعد از یک سفر چند وقته ، موفق میشه پیامهای گوشی اش رو دریافت کنه و به اونها جواب بده.

ذهنم مملو از تراوش کلماتی است که روزها و ماهها در خود فرو بردم و برای فریفتن دلم آنها را مومیایی کرده ام.

دوباره حریصانه به بلعیدن سخنان جبران مشغول شده ام ، چرا که تنها کلمات اوست که وقتی برای چندمین بار می خوانمش مرا از خود نمی راند.

روزها و ساعت هایم به سختی می گذرد ، در دلتنگی می گذرد، در معلق بودن در فضایی که خیلی چیزها مرا مبهوت کرده اند.

تو مرا به سمت خود می کشانی و در لحظه ای رهایم می کنی، فرار از تورا بر خود دیکته کرده ام ، اما چشمانت و نگاه توست که در ماوراء سکوتت مرا با خود می کشاند و در دنیایی از سردرگمی شناورم می سازد.

بغضهایم را فرو می خورم و تو را چون دیگر تازندگانی بر خود  می بینم که در بستری از تهی بودن رها کردند و رفتند و من این بار می خواهم رها نشوم.

دست یافتنی باشم یا نباشم؟ مرا به بازی می کشانی ! مانند بچه ای که لج می کند ، پای می کوبد و اخر سر التماس کنان لنگ لنگان براه می افتد؟


به راستی چرااا...




رسم زمانه مان بس غریب و خنده دار است ،

گویی دیوانگان خود آزاری هستیم که از خود نیز دریغ میداریم آنچه را رواست ،

رفتار و عکس العملهایت را می شناسم، چرا که دیر زمانی است دل را به سوسه هایتان دلخوش کرده ام ،

گاهی از خود متنفر می شوم برای رها شدنم در این سراب واهی،

براستی چرا چنین می شود مرا ، تو را و میانه مان را ؟!

تو را من چشم در راهم شباهنگام   

                                                   

خوب می دانم که تو خوب می دانی و این برای من آیا کافی است؟!

شیطنت مان همچون رفتار موذیانه ی کودکی ست که خرده نانی به مورچه ای میدهد و آن را با یک تکه چوب به بازی میگیرد تا عاجزانه از او فرار کند،

ما واقعا چه می خواهیم؟

آزاری بر روحمان یا جستجوی راهی بر قلبمان؟!

سوار بر زورق شناوری هستیم که ما را هر دم به سویی می کشاند

آنچه بر ما روشن است، آنچه هست واقعا وجود دارد و این بر ما ، انکار ناپذیر است

نگاهم از عمق نگاه تو می گریزد ، آنگاه که چشمانت درونم را می کاود و این پرهیز مرا و تو را می سوزاند،

این سوختن همچون تلاش کودکی برای کشف درد و خشم ست!

  بر لبانم مهر سکوت است و در این آتشی که تو بر افروخته ای، با چشمانی پرامید ، تورا می نگرم و تو مرا صدا می زنی آنهم با دهانی بسته و چشمانی مهربان، اما آیا نمی بینی ام که چگونه تو را می خوانم و پایت بر زمین از حرکت باز می ماند؟

 تورا من چشم در راهم، ...