به جهنم!!!
تا حالا از لحاظ فکری "رودل " کردین؟ فکر هم مثه خوراکی میمونه ، وقتی زیاد و قاطی پاتی باشه و هر لحظه یه کاری انجام بدیه و وسطش یه کار دیگه ، آدمو یاد اون آدمایی میندازه که وقتی می خوان یه داستان تعریف کنن ، انقدر پرانتز و آکولاد و کوتیشن ، خلاصه هر علامتی که کمک کنه ... بیشتر بتونن شاخ و برگ بدهند، حالا اینکه خوبه، بعضیها تو زندگیشونم اینجوری پیش میرن، از این شاخه به اون شاخه ی تو در تو که گاهی سر از یه جایی درمیارن که .. .
آدم یاد تلویزیون تماشا کردن میوفته که انقدر وسطش آگهی بازرگانی پخش
میشه که به این نتیجه میرسی که اصلا پول دادن که طرف فیلم و سریال بسازه
که اینا بتونن بینش تبلیغ کنن، بعدش یهو به این نتیجه میرسی ای وای چرا
ریمل اورئال خریدم ، کاش بورژوا میخریدم ،به جای سرمایه گذاری توی دوبی
باید برم قبرس... بیچاره اون کارگردان که اینهمه پول داده، صد دفه با
هنرپیشه قهر وقهر کشی که باید این لوکیشن ُدوباره بگیری و... که شمای
بیننده دو تا دونه نکته ازاین فیلم و برنامه ها بفهمی،که البته هم خوب
گرفتی !!!
مثه اونایی که مثلا شکرو قندُ با چایی می خورن، یا سس ُبا ساندویچ تا اینکه ساندویچ ُبا سس و چایی ُبا قند...
طرف هزاران سال پیش با چند ده نفری راه افتاد بره پرچم حق رو که نمی دونم، اون موقع چه رنگ بوده برفراز اون بیابون بیافراشه که زدن قلُ قمشون کردن تا درس عبرتی باشه، برای ...اونوقت شما امروز صبح اول وقت،دم در ورودی به چه بزرگی اونم با پیش زمینه ی قرمز (کهخونو جلوی چشمای آدم میاره و اونوقته که گاو اسپانولُ رو درک میکنی)، ننویسی "پیروزی فلان بر بهمان تسلیت باد! " اگه پیروزیه پس تسلیتش چیه؟ اگه تسلیت گفتن داره، پس پیروزی چیه؟ نمی دونم چه جوری ما از درس فارسی هی تند تند نمره بیست می گرفتیم ،اما الان نمی تونیم یه جملهُ ساده رو درک کنیم!
تازه همون اول صبح که سوار سرویس شدیم تا خود شرکت ، بیخ گوشمون می خوندن و شاخ و شونه می کشیدن که باید این پیمانکارا رو از سرویس بندازیم بیرون، وقتی رسیدیم نذاشتن پیاده بشیم و کارتامونُ چک کردن ُبعدشم گفتن برید، جالبه که وقتی بحث قلدربازی میشه پیمانکارا ازسگ درخونه ی همسایه هم پست تر میشن،اما موقع کارکردن که میشه ، قربون مورچه های کارگر، کلا که پیمانکار جماعت انسانهای شریفی هستند و کلمه پیمانکار مثه فحش ناموسی واسه شخص زحمتکش پیمانکار!
از همه بدتر اینه که وقتی داری کار می کنی ، بهت بگن فکرتو بردار از
سرجات بلند شو و برو کنار میخوان تنها دیوار اتاقُ که اتفاقا تو و همکارای
سیستمیت پشت بهش نشستین ُلکه گیری کننُ بعدشم بیان رنگ بزنن!
اصلا هم که نمیخواد نگران باشی که صندلی و کامپیوتر پیدا می کنی که بری بشینی کار کنی،اگر هم تو این جابجایی فکرایی که درمورد برنامت داشتی از تو ذهنت لیز خورد و افتاد پایین ّبه جهنم !!!
اگر هم به بوی رنگ آلرژی داری ُسر و صداُ رفت و آمد هم افکارت ُ بهم
زده ،یا اینکه همکارات دم و دقیقه مجبورن بیان صدات کنن که فلانی پشت خطه
و فلان مشکل سیستمی پیش اومده و فورسه ، و همش توی راهروا با این زانو
دردت بری بیای هم، بازم به جهنم!!! چون 5S گفته دیوارتون همون شیء
ای که اینجا درِّ گرانبهاییست و چه خون ها بابتش ریخته نشده ،همون که
آرزوی اتاق های آکواریومیه اونطرفِ ساختمون اداره تونه ،باید رنگ بشه، اما
یه قانون اساسی تو اون5S لعنتی ندارن که بگه اون برنامه نویس بدبخت خیر سرش یه چیزی رو از همه چیز بیشتر نیاز داره که بهش میگن : " تمرکز " ، هر چند که ما مهندس تایپیست هستیم ، اما بهرحال... بازم به جهنم !!!
پی نوشت :
دلم میخواست که اینجوری با اینهمه شاخ و برگ و از این طرف به اونطرف بپرم، تا ببینی آدم چجوری فکرش رودل میکنه و از طرفی هم چونکه قبلا هم گفتم :" اینجا وبلاگ خودمه و لااقل اینجا حق اظهار نظردارم "