"هایکو "و " لیکو "

ابتدا به این آدرس سربزنید (وبلاگ http://www.ordibehesht-z.blogfa.com پست هایکو : توصیف دل نوشته ها) در کنار مطلب وی اضافه کنم که :

باشو بنیانگذار شعر هایکو،اين شعر را هفده هجايي مي سروده. اين شعر تنها به زبان ميزبان اين اصل را رعايت مي کند. هايکو امروزه صاحب چهره اي جهاني شده و از سوي ديگر شاعران به زبان هاي انگليسي، پرتغالي، فرانسوي، اسپانيايي و غيره سروده مي شود. خصوصاً در کشورهاي آمريکاي لاتين اين گونه شعر طرفداران بسياري دارد. هايکو نمي تواند در زبان هاي مهمان اصل هفده هجايي خود را حفظ کند. طبيعي است که اين شکل از شعر در زبان فارسي هم به صورت سه سطري باشد و هفده هجايي نخواهد بود.

سیدعلی صالحی شاعر معاصر، دفتر شعر هايکوي خود را اولين دفتر سترگ هايکو در زبان فارسي مي داند. به عقیده ی او، هايکو شعر نيست. نوعي دعا در زمينه معرفت بشري است. وظيفه نهايي شعر خلق زيبايي است اما همين وظيفه در هايکو تعبير ديگري دارد. هايکو فقط حيرت ايجاد مي کند و زيبايي يکي از زير مجموعه هاي اين حيرت است.

گاهی این نوع نوشته در زبان فارسی ، طرح ، ترانک و ...نیزبه خود میگیرد، هرچند که شاعران ما هنوز نتوانسته اند قالب خاص بر این نوع شعر بیابند و نیز گاهی آنرا با شعرکوتاه یکی می گیرند .

"ليکو " نوعي شعر متعلق به مردم سيستان و بلوچستان است که بيشترين نزديکي را به هايکو دارد. اين شعر هنوز هم در آن منطقه زنده است و عجيب اين که از سوي مادران و چوپانان و بچه ها و حتي کساني که سواد خواندن و نوشتن نمي دانند نيز سروده مي شود.

لیکو، تک ‌بیتی هایی ‌ست با وزنِ هجایی ـ همچون هایکو ـ که بلوچها با قیچک میزنند و میخوانند .

نمونه ای از لیکو در بلوچستان :

چپ کرد ماشین‌ام بر شن‌زار
شور چشم
شور چشم
کارش را کرد نگاه‌ات آخر!

*
سوارم و گاز نمی‌خورد روسی
نشسته کنار و
چشمک می‌زند به من.
}
روسی: نامی عمومی برای موتورسیکلت‌های ساخت شوروی سابق{


نمی تونم بهش بگم ...


وقتی میومد ، یه عالمه خوشحالی تو دلم پیدا می شد، یه همبازی پیدا میکردم، انگار عروسکم بود، از 5 صبح بیدار می شد و قبل از همه صبحانه میخورد ، میرفت خرید و یه عالمه سبزی خوردن می خرید، یه سبد سبزی رو تا شب تنهایی میخورد، اهل برنج نبود، و میشه گفت به معنای واقعی کلمه غذاهای سالم می خورد،از همه ی سوراخ سنبه های کیفش میشد آدامس پیدا کنی، گنجینه ی خوبی بود ، آخه خوردنش قدقن(غدقن..قدغن...) بود، و همیشه به عنوان پاداش یه کار کوچیک، یه دونه آدامس عسلی جاییزه می گرفتم، هنوزم، وقتی آدامس عسلی می بینم ، فکر می کنم تا یه کار خوب انجام ندم،نمیشه ازش بخورم...

وقتی نماز می خوند،منم پشت سرش می ایستادم و سعی میکردم اداشو در بیارم ، وسطش به خنده می افتاد و بهم میگفت : "پدر سوخته" ...

همیشه موهاشو شونه میکردم و براش گیره میزدم،مثه ابریشم نرم بود و روی موهاش دووم نمی آورد ، بین بقیه بچه ها ، انگار من واسش یه چیز دیگه بودم، کم کم که بزرگتر می شدم، شکل این رابطه هم تغییر میکرد ، وقتی بابا رفت ، خیلی چیزا تغییر کرد، نسبت به گذشته کمتر سفر میکرد، اما وقتی که میومد همون عروسک کوچیکه ی خودم بود، عاشق خرید کردن بود و منم همیشه پایه ی بیرون رفتن با اون، خیلی خوش سلیقه بود و همیشه چیزای شیک و گرون می خرید اما خوب میشه گفت خیلی هم شلخته بود، من بزرگتر میشدم و اونم وقتی من و داداشی رو میدید ، اشک تو چشماش جم میشد و میگفت: " آی سوختم خدا "

یه سال وقتی اومده بود، رفتارش خیلی عجیب شده بود ، سوالهای تکراری می پرسید و مدام وسایلشو گم میکرد، وقتی رفتند خبردار شدیم آلزایمر گرفته ، باورم نمیشد، اما بازم اونقدر به نظرم بد نمی اومد، بعد از اون هر دفعه که دیدمش،بیشتر این درد و باور کردم ، اما وقتی راجع بهش حرف میزدن ، اصلا نمیتونستم ارتباطی میان اون زنی که من میشناختم با اون کسی که حرفشو می زدن پیدا کنم ، مامانی زهرای من ، اونی نبود که می دیدم و می شنیدم ، زنی پرنشاط و مهربون ، که منو "بابام" صدا میکرد ، الان حتی اسمم رو نمیدونست ...

سالها میگذره و گاهی دلم اونقدر براش تنگ میشه ، که تحملش سخته ، حتی نمیتونم به فیلمهایی که ازش میگیرن نگاه کنم ، واقعا دردم میآد ،وجودم تهی میشه ، خیلی غریبانه دردمند شد، هرگز تصور نمیکردم عاقبت زنی مثل اون که همه رو دوست داشت و همیشه در خانه اش همچون مهمانسرا به گرمی به روی همه گشوده بود، تنهایی بی معنایی باشه که راه به جایی نمی برد ، نتونستم بهش بگم چقدر دوسش دارم ،

نمی تونم بهش بگم چقدر دوسش دارم،

نمی تونم بهش بگم چقدر درد می کشم که چون پرنده ای در قفس اسیر شده ،

نمی تونم ... چند بار خواب دیدم که خوب شده ،

نمی تونم ... چقدر دلم برای خرید رفتنمون تنگ شده ،

نمی تونم ... بوی بابا رو میدادی،

نمی تونم ... ما تو رو بخشیدیم !!!

نمی تونم ... هرگز فکر نمیکردم بابایی زودتر از تو بره، اونم وقتیکه تنها پناه تو بود ، ...

نمی تونم ... هنوز یادم هست که فقط پیتزای قارچ دوست داشتی، هنوزم یادت هست ؟!

نمی تونم ... وقتی شنیدم لحظه ای که عکس منو که مامان بهت نشون داده و لبخند زدی،چقدر برام ارزش داشته که منو حس کردی، و وقتی عکس سامی و بابا رو دیدی غمگین شدی و اشکات سرازیر شده ، دلم پرپر شده ،

نمی تونم ... لحظه ها را برای با هم بودن خیلی بیصدا از دست دادیم !

بهت قول میدم :

یه مامانی دوست داشتنی مثل تو باشم، ...

تا همیشه دوستت داشته باشم و یادت رو زنده نگه دارم !

تا حالا به اون طرف قضیه فکر کردی ؟


مامانی ، هرموقع که بارون می آد، یه عالمه ذوق می کنه ،انقدر هیجان زده میشه که،تلفن و بر میداره بهمون زنگ میزنه که بگه : "خدار و شکرکنید، داره بارون میآد" ... نمیخوام بگم من ، ذوق نمیکنم، اون وقتا، از پنجره ی خونه به حیاط نگاه می کردم، و روی شیشه ی بخار گرفته ی پنجره ،شکل می کشیدم،اما الان در شرایط آپارتمان نشینی، حتی واسه یه لحظه هم شده، نمیتونم به تماشای بارون برم، مگر اینکه ازخونه برم بیرون، واقعا بارون بعضی از خاطرات خوب و بد رو هم، با خودش از اون بالا برمیداره میاره، وقتی بارون میاد، نمی دونم خوشحالم یا غمگین، انگار آدم دوست داره هر حسی رو که بهش دست میده حسابی، احساس کنه .

حالا نگاه کنید ببینید وقتی بارون میآد ، همون لحظه که ما در حال ذوق کردنیم، اون بالا بالا ها ، چه طوری همه گرفتار میشن !

همچین که گرفتاریه بارون تموم نشده ، تند تند خانم رنگین کمان رو آماده می کنن تا بیاد و نقش آفرینی کنه !

آدم یاد پشت صحنه های تئاتر یا سالن هایfashion میوفته ، همه اون پشت آماده هستند تا لحظه به لحظه گریم کنن، لباس جدید به تن کنند، و بتونن اونچه ارائه میدن، مطلوب باشه.

اما از همه مهمتر اینه که وقتی بعضیا، چشماشون و می بندن و تموم تلاش تو رو نادیده می گیرن و محکومت میکنن که "چرا در مقابل order هایی که ما راه به راه سفارش می دیم یا شب میخوابیم و خواب می بینیم و صبح به زبون میاریم ، مقاومت می کنی؟ " نمی دونن که پشت قضیه چه داستانهایی هست و چه تلاشی میشه که اونا بتونن به خواسته هاشون برسن ، تازه اونجاست که ضربه ی کاری رو وارد میکنن و میگن: "مگه چه کار دارید که انجام بدین؟ "

وقتی میخوای ذوق کنی و یا اینکه آرزو کنی، یه کم فکر کن ببین، یه موقع یه جوری نشه دنیا منفجر بشه !!!

تقسیم سلولی !






تا حالا فکر کردین که روند برقراری ارتباط می تونه شبیه تقسیم سلولی باشه ؟
سلولها نماد ما آدمها هستند و دایره ای که در آن هستند ،همان رابطه ای است که شکل گرفته ، از سمت چپ به راست ، به دونه دونه سلولهای توی شکل نگاه کنید ، (یک location از دنیای ما آدمها)

سلول اول :
وقتی آدما ذهنشون درگیر برقراری ارتباط میشه ،احساس شادی می کنند.

سلول دوم :
وقتی ارتباط تنگاتنگ برقرار شد ، آدمااحساس میکنن حریمشون مورد تجاوز قرار گرفته .

سلول سوم :
کم کم سعی می کنن ، ازهم فاصله بگیرن تا فرصت داشته باشن، راجع به رابطه بهتر فکرکنن.

سلول چهارم :
وجود مستقل خودشون رو پیدا کردند ، و از اینکه درکنارهم هستند و استقلال هم دارند، احساس رضایت دارند.

این روال، یک روال واقعیه و نرماله، بنا به شناخت آدما میتونه سرعت رسیدن به مرحله آخر متفاوت باشه، بعضی ها استقلال پذیرترند، طبعا مرحله ی دوم را خفیفتر و سریعتر طی میکنند، بعضیا انقدر در مرحله ی دو یا سه باقی میمونند که فرصتی برای یافتن استقلال از دست رفته نمی یابند و کم کم در دیگری محو میشوند.
آنچه ما را در هدایت یک رابطه ی خوب یاری میکند ، گذر به موقع و با آگاهی از هر مرحله از این پروسه میباشد.
پس همیشه سعی کنیم از بیرون گود به رابطه نگاه کنیم تا بتونیم ، به بهترین شکل رابطه هامون رو مدیریت کنیم.

سرنوشت سلول‌ها کاملاً کنترل شده‌است و براساس نیازهای بدن انجام می‌شود. در جنین میزان تکثیر سلول‌ها بیشتر از مرگ سلولی است اما در جاندار بالغ میزان مرگ سلولی و به تعادل می‌رسد. سرنوشت سلول در هر زمان، به طور کاملاً دقیق، بوسیله فاکتورهای رشد، پیام‌های محیطی و برخی پروتئین‌ها و پیامبرهای سلولی، کنترل می‌شود. جهش‌هایی که منجر به تغییر هر یک از فاکتورهای موثر در سرنوشت سلول، می‌شوند باعث بهم خوردن نظم دقیقی که در تنظیم رشد و تکثیر و تمایز سلول هاوجود دارد می‌شود و می‌تواند منجر به بروز سرطان شود. سلول‌های سرطانی کنترل خود را برچرخه سلولی از دست داده و به طور مداوم و بدون توجه به پیام‌های سلولی و فاکتورهای رشد، به تکثیر ادامه می‌دهند.

برقراری ارتباط ما آدمها نیز ،چنین واقعیتی رو در بر میگیره ، باید بر روی اونها کنترل داشته باشیم.





ایده آل ؟!

" کم مصرف"

با پیشرفت تکنولوژی و بوجود آمدن ارتباطات،واسه بعضی از مردم دنیا هم اتفاقات جالبی افتاده ، تا اونجایی که من فهمیدم ، بشر این همه سال داشته فکر می کرده و کشف می کرده و اختراع می کرده که بتونه یه راهی پیدا کنه که از فکر کردن و زحمت کشیدن بعضیای دیگه، کم کنه، بلکه یکمی انرژی انسانی ذخیره کنیم

بعضی از آدما به این نتیجه رسیدن ، از اونجایی که شاید اگه قرار باشه پا به پای تکنولوژی پیش برن،ممکنه وسط راه خسته بشن و از پا بیفتن و از اونجایی هم که کلا نمی تونن ازش چشم پوشی کنن،به جای اینکه هم راستا با اون پیش برن، دورش بزنن، اینجوری باعث میشه که زیاد هم انرژی مصرف نکنن،چون هر چی که پیش برن، به دوران ما قبل تاریخ نزدیکتر میشن، از طرفی از اونجایی که از عصر تکنولوژی اومدن ، یه کوله بار از جوابهای ریز و درشت همراشونه که می تونن ، در کشف معماهای اون زمانا به بقیه کمک کنن

 اونوقت من و شما هی تو سر خودمون می زنیم ، کار می کنیم، درس می خونیم، از این کلاس به اون کلاس می ریم ، آخر ماه که میشه کتابایی رو که خوندیم می شماریم، گوشمونو هی با گوش پاک کن پاک می کنیم، نکنه آب بره توِش بمونه ، نتونیم یه چیز تازه رو بشنویم،انقدر میریم تو گوگل و میایم که تا می نویسیم : "ث" گوگل میره دنبال "ثَریا"

خوب البته ، چون این تلاشامون از چشم مدیران سازمان هم ، دور نمی مونه ، هر از گاهی هم بهمون پیشنهاد میدن بریم واسه کشف بعضی از تازه ها، تحقیق کنیم ، البته می دونید که به خاطر خودمون میگن که "به روز " باشیم (به قول بعضیا : مگه آدم وقتی غذا می خوره باید انتظار داشته باشه دیگران ازش تشکر کنن که خودشو سیر کرده؟!!!). اما بی انصافیه که نگم ، وقتی لازم میشه روی کسی حساب کنن که بیاد و برای تکنولوژی جدید همکاری کنه، از همون همکارایی که انرژی کمتری مصرف می کنن، بهره می برن، که اونم باز دلیلش روشنه ،آخه امسال، سال "اصلاح الگوی مصرف" نامگذاری شده بود و چطور توقع دارین، چنین سازمان بزرگ و موفقی چنین شعاری رو سرلوحه ی کارش قرار نداده باشه؟!

حالا بین خودمون بمونه ها، در طی ساعات کاری مجبوریم یواشکی،بعضی از این همکارای "کم مصرف" رو شارژ کنیم که یه موقع ... (بد برداشت نکنیداا) همه می دونین که بهر حال در راه پیشبرد تکنولوژی هر کسی به نحوی باید کوتاه بیاد ، از طرفی هم نیاید کسی متوجه بشه که یکمی بیشتر انرژی مصرف شده

یه تصویر ساده می تونه ...


این تصویر چه احساسی رو در شما بر می انگیزه ؟!!!

واسه اینکه احساس من به شما القاء نشه ، وقتی نظر دادین ،نظر منم اینجا ببینید :

ادامه نوشته

چراغ راهنما !






وقتی این عکس و توی یه سایت دیدم ، خیلی خوشم اومد، تصمیم گرفتم به عنوان desktop backgroung ام بذارم، چون احساس می کنم حس خوبی بهم میده، دو روزکه بهش نگاه میکردم، یاد یه چیزی افتادم ...
یکی از تمرینات خیلی مهمی که درکلاس یوگا آموزش میدن ،اینه که شما درحالت نشسته ،سعی میکنید با نگاه کردن به نقطه ی وسط پیشانی درست بالای ابروها ، تمرکز کنید، که ( شامل موارد مختلفی ازجمله ،توجه به تنفس، توجه به درون و ...) ...
این عکس من و به این فکر انداخت که اگه ما آدما هم یه چراغ راهنما ،اونجا وسط پیشونیم داشتیم و روی اون تمرکز می کردیم، خیلی باحال بود، چون ...

چون !!! بعضی وقتا چشمامونو می بندیم و یه کارایی می کنیم... یا دهنمونو بازمیکنیم و یه حرفایی میزنیم که :

- یا به موقع چشم آقا پلیسه به ما میوفته و جریمه می کنه و دفع بعد یادمون به اون رنگ نارنجی می افته و یکم همچین خودمونو جمع و جور می کنیم که دوباره ...
- یا مثه خیلی ها که بلا نسبت مثه گاوهای اسپانیایی تو مسابقات، همچین یه جورایی به رنگ قرمز حساس اند و پشت خط وایسا نیستن، تخت گاز میگیرند و د برو که رفتیم...
فکرکنم ،بالاخره هرکسی به نوعی،توی یه زمانی یا خودش یا دیگری براش یه دونه ازاین تابلو ها نصب کرده، اما مهم اینه که یکمی زحمت بدیم یه نگاه بندازیم، نه اینکه مثه خیلی چیزای دیگه ، نو و دست نخورده بمونه و ...

پی نوشت :

وقتی هنوز بچه بودیم ، رفتیم مدرسه ، بهمون یاد دادن چه جوری لوحه بنویسیم ، کم کم حروف الفبا رو یاد گرفتیم ، تا کلاس دوم، بدون گذاشتن اصوات بر روی کلمات،اعتماد به نفسمون متزلزل می شد، با خودم فکرمیکردم چه جوری یه روز میشه فرق بین "گل" و " گل رو فهمید؟!!! کم کم این اعتماد رو پیدا کردیم و چیزای مهمتر جاشو گرفت ، اما یه روز موقع کتاب خوندن یا حتی وقتی یه بچه از ما سوال میکنه که فلان کلمه رو چه جوری می نویسن، بازم ممکنه اعتماد به نفسمون دردش بیاد که نکنه...

میخوام بگم ، تو زندگیمون باید:

انقدر تمرکز داشته باشیم که واقعا نشانه های مهم رو تجسم کنیم ! نشانه هایی که یه روز بهمون کمک میکردن به پیش بریم و راه درست رو تشخیص بدیم .

اگه می دونستم ، یه آرزوی بزرگتر میکردم ...

این جمله بارها و بارها شنیده میشه، یه دفعه من میگم، یه دفعه تو ، یه دفعه ...

وقتی میخوایم به همدیگه بابت بدست آوردن یا خرید چیزی تبریک بگیم، بازم یه آرزوی بزرگتر میکنیم ...

وقتی به اون چیزی که مدتها انتظار داشتنشو داشتیم ،رسیدیم ، ناخودآگاه داریم نقشه ی رسیدن به خواسته ی بعدی رو میکشیم ...

چرا ما آدمها، همیشه به جلوتر چشم دوخته ایم ؟ انقدر که ذوق کردن برای خواسته هامون لحظه ای بیشتر دوام نمیآره ، مسابقه میذاریم و لیست چیزایی رو که میخوایم ، می نویسیم و گاهی حتی فرصت اینکه ، اونایی رو که بدست آوردیمیه تیک بزنیم و از لیست خارج شده قلمداد کنیم به خودمون نمی دیم...

* گاهی دلیلش میتونه ،بی اهمیت بودن خواسته هامون باشه ؟

* گاهی میتونه ، صرفا یه رقابت با دیگران برای ثابت کردن اینکه ما هم داریم و یا ما هم میتونیم باشه ؟

* گاهی ممکنه انقدر زمان دستیابی به اون خواسته طولانی شده که اصلا ارزش و نیاز واقعی اون، یا از بین رفته یا با چیز دیگه ای جایگزین شده یا ...؟

* گاهی راه رسیدن به اون خواسته، برامون خوشایند نیست ؟

* گاهی یه چیزایی رو خودمون دوست داریم بدست بیاریم ، اما یه نفر فرصت تلاش رو ازمون میگیره و به جای شادکردن ما ، خواستمونو بی ارزش میکنه ؟

* گاهی هم ساده ترین چیزها برامون به شکل آرزو ظاهر میشن و و قتی بدست اومدن، میفهمیم از معمولی ترین چیزها هم محروم بودیم ؟

و اگه بخوایم دنبال این موردها بگردیم ،حتما میتونیم چیزای زیادی پیدا کنیم ، اما چند تا مساله خیلی نقش حیاتی ایفا میکنند ،

- فاکتور همخوانی "زمان" با خواسته هامون هست ،

- شناخت واقعی اونچه واقعا میخوایم، بررسی و سنجش نیاز و امکانات و برنامه ریزی برای بدست آوردنش

- با خودمون صادق باشیم و کمبودهایی رو که در گذشته داشتیم و الان تاریخ مصرفشون گذشته به چالش نکشیم و منابع انرژی ،زمان، پول ، ... در معنای واقعی زندگیمون رو ، برای خواسته ها و آرزوهایی بکار بگیریم که اول از همه ،احساس رضایت واقعی رو در ما برانگیزاند و چیزی باشد که ارزش مبارزه و تلاش را داشته باشد .

(دیدین بعضی از آدما دست به کارهایی میزنن ، یا چیزهایی میخرن که ادم احساس می کنه انگار زمان و موقعیتشون رو گم کردن یا در گذشته سیر میکنن، یا بعضی از آدما که کلا همیشه در گذشته سیر میکنن و دوست ندارن به دنیای واقعی پا بگذارن، این آدما فرصت های واقعی رو از دست میدن و " اکنون " را فدای ناکامی گذشته می کنند ، برگشتن به خواسته های گذشته تا زمانی که زندگی در پیش رو را فنا نکند ، مورد قبول است ،اما همینکه گرد زمان بر لحظه لحظه زندگی سایه افکند، دیگر فرصتی برای درک" لحظه "و ساختن آینده نیست )

تعادل برقرارکردن میون همه ی اینها کار ساده ای نیست، تازه اگه از سد شناخت اونها عبور کرده باشیم، اما اونچه همیشه میتونه کمک کنه ،شناخت واقعی ما ازخودمون و زمانی است که هر لحظه از کف میدهیم ، بلند پروازی تا حدودی که مشوق حرکت رو به جلوی ما باشد سازنده ست، اما اگر موجب شود که ارزش زندگی مان را بدرستی نفهمیم ، حتی شاید فرصت پیدا کردن کوره راهی برای بازگشت به مسیر واقعی و اصلی را نداشته باشیم ...

شاید لذت واقعی بعضی از لحظات زندگی که میتونن کم هم نباشن ، بیدار شدن انگیزه و یافتن راه رسیدن به خواسته و اهدافمون باشه ، گاهی حتی پیمودن این راه، که بعضی وقتا، طولانی تر از حوصله و توان و طاقت ما میشه ، دستاوردهایی رو به زندگی ما میاره که از رسیدن به اصل قضیه ، بهتر و شیرین تر باشه و شاید ما رو به این نکته برسونه که " مقصد و مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه " و این تنها درک واقعی لحظه لحظه هایی ست که ارزانی زندگی ما شده است .

پس بیایم با دقت بیشتری آرزوهای حقیقی مان راانتخاب کنیم و به دستاوردها ، برآورده شدن خواسته ها و آرزوهای حتی به ظاهر کوچکمون توجه کنیم و رضایت نهفته در اونها رو، حتی به ظاهر کوچک ، درک کنیم ، و دو لپی قورت بدیم تا مزه ی اونا همیشه ،حس واقعی توانستن و بدستاوردن همراه با رضایت را تداعی کند.

پی نوشت :

توجه کردن ، رمز کشف دنیایی است که گاهی آنرا نمی شناسیم ، یا از آن می ترسیم، همان دنیایی که هر لحظه برای بدست اوردن تکه های بزرگتری از آن ، از همه ی نیروهایمان کمک میگیریم .

احساس من :  flOating


*** رد کردن ***

اگه با دقت و هوشیاری بیشتری ، به رفتارها و عکس العمل های خود و دیگران ، توجه کنیم ، یکی از مواردی که زیاد به چشم میخوره و عمیقا تاثیرات مخرب و جبران ناپذیری بر روی ما میگذاره ، " رد کردن" هست ...

          رد کردن، چیزی است فراتر از طرد کردن -------> " صدمه دیدن "

          ایجاد احساس غیر عادی بودن ------> " اهانت به هویت فردی "

      وقتی مرتکب چنین عملی میشویم، دیگران رو مورد داوری قرار دادیم ، نادیده گرفتن فرد و اینکه ایجاد این باور که احساست اشتباه است ... ما با کلی گویی خودمان ، در بزرگ جلوه دادن و مکرر بودن رفتاری کمک کرده و بار منفی رد کردن را بالاتر می بریم ،

     چقدر آگاهانه دست به چنین کاری میزنیم ؟ روی من با شماست که فکر میکنی ، هر لحظه اراده کنی، میتونی به دیگران بگی، چگونه رفتاری داشته باشند ، برای یه لحظه هم که شده به اون صدایی که از بس ، در درونت فریاد زده ، صداش گرفته ، گوش کن، " گوش دادن " عملی است که با شنیدن از زمین تا آسمون فرق داره ، همراش یه عالمه عزت نفس ، صبوری و چیزای دیگه میخواد که هر کسی در وجودش نیست ...

      ای کاش میدونستیم که با یه جمله که به نظرمون ساده میاد ، چقدر از وجود اون آدمی رو که خطاب قراردادی، خورررررد میکنی !!!

      نمونه رفتارهایی که به وضوح نشان از " ردکردن " میباشند :

- تلاش برای ترغیب شما به تغییر احساستان

- دست کم گرفتن احساس شما

- قضاوت و برچسب زدن به شما

- مسائل را دور زدن

- گفتن اینکه : چطور باید احساس یا عمل کنید

***

 ترغیب به تغییر احساس:

# لبخند بزن – سخت نگیر – ناله و شکوه نکن-شاد باش – تمومش کن – انقدر بی رحم نباش –انقدر بزرگش نکن – انقدر دلیل و برهان برای کاری که کردی نیار...

دست کم گرفتن احساس

# من فقط شوخی کردم- به این بدی که گفتی نبود-ممکن نیست جدی باشه-داری از کاه کوه می سازی...

قضاوت و برچسب زدن

# مشکل داری-زیادی حساسی-بیخودی احساساتی می شوی-خیلی نازک نارنجی هستی-خیلی عاطفی هستی-خیلی پوست کلفتی...

مسائل رو دور زدن:

# مشکلت چیه ؟ - چه ات شده؟ - گرفتاریت چیه ؟ - چرا نمی تونی فراموشش کنی؟ - چرا رهاش نمی کنی؟ - چی شده ؟ شوخی سرت نمی شه؟ ...

  تاثیرات منفی رد کردن :

  - سرکوب ما توسط این برخوردها
  - تصور داشتن مشکل در خودمان
  - هر چه حساس تر ، به دل گرفتن این ضربات بیشتر
  - تضعبف اعتماد به نفس
<----- شک کردن به خودمان <----- تضعیف عزت نفس

  برداشت های مثبت :

 
- بازبینی رفتار خودمان
  - کاهش احتمال رد کردن دیگران از جانب ما
  - توانایی برای دوری از آسیب رسانی رد کردن


یه ذره توجه کنیم که گاهی ...

فکر می کنم تا حالا ، متوجه شده اید که :

- بعضی از خانمها برای خرید کردن باید منتظر دست به جیب شدن شوهر شون باشند !!!

به نظر من که خیلی زشته ، تازه اگه اون چیزایی رو که می خوان بخرن، واقعا یک خرید کاملا زنونه باشه، مثلا لوازم پلاسکو و یا آشپزخونه، برای خریدن تک تک اون چیزایی که به ذهنشون میاد ،مثه بچه ها ،که وقتی چیزی می خوان به مامان بابا آویزون میشن ...یکمی کش و قوس میاد تا به شوهره بگه: آقااااا به نظرتون این سبد و بخریم؟؟؟

بعدش آقائه با یه نگاه و لحنی که کلی احساس آدم بودن بهش دست داده، بگه : "نه " نمی خواد به چه دردی می خوره !!!

زنه که مثه شکست خورده ها شده ، خودشو جمع و جور میکنه ، اما معلومه که حسابی خیططط شده ...

آخه یکی نیست بگه، آقا جان ، چی شده که فکر کردی چون نان آور خونه ای، به خودت اجازه بدی که واسه هر ریال پول خرج کردن ، اعمال نظر کنی؟

فردا بچه ها چجوری می خوان از این مادر حساب ببرن درحالیکه نمی تونه حتی واسه خرید خونه یه کلمه حرف بزنه ؟؟؟!!!

*** فکر نکنید این سکه فقط یه رو داره ***

- بعضی از آقایون برای خرید کردن باید منتظر دست به جیب شدن زنشون باشند !!!

فکر کنید ، شوهره از صبح تا شب زحمت میکشه، سر ماه که میشه ، تمام حقوقشو تمام و کمال ، میاره میزاره کف دست خانم خونه ، بعدش مثه بچه ها ، باید هر روز بیاد پول توجیبی بگیره ، البته که بچه ها خیلی راحت تر پول و می گیرن، اما به شوهر که می رسه : " مگه همین دیروز نبود که 2000 توم ن ن ن ن ن بهت پول دادم ، معلوم هست بااین پولا چکار می کنی ؟؟؟ " تو همین حین و بین، پسرش میاد و میگه : "مامان 30000 بده می خوام واسه خودم یه کلاه بخرم، " برو از توکیفم بردار، اگه بیشتر لازم داری ... !!! ...

واقعا چطوریه که بعضی از ما آدمها ، با این کار فکر می کنیم که :

- اقتدار بیشتری درحریم خونه و اجتماع پیدا میکنیم ؟

- به همدیگه اطمینان نداریم ؟

- بهتر از بقیه، راه پول خرج کردن رو میدونیم ؟

یا هر چیز دیگه ای که فکر میکنیم ، .... بیاین فکرکنیم که با این اشتباهات، موجب بوجود آمدن مشکلات بزرگتری می شویم که گاهی زمان برای جبران آن وجود ندارد ...



چرا بعضی ها ؟...

خیلی ببخشیداااا، خیلی خیلی ببخشید ... چرا بعضی ها فکر می کنن ما شاخ رو کلمونه ؟؟؟ !!!

همیشه این موضوع ذهن منو مشغول می کنه، که واقعا ارزش داره آدم جوری برخورد کنه که شنونده و ببننده و کلا هر گیرنده ای ، از برخورد شنیداری و دیداری و گفتاری و ... با اون ، ابروهاش از شدت تعجب تا ناکجااباد سر به فلک کشیده و چشماش هم اونقدر گشاد بشه که احساس کنه می تونه همه ی نورهای عالم رو در کانون دیدش داشته باشه و به این نتیجه برسه که طرف ، بالاخونشو مدتهاست به خاطر بحرانهای اقتصادی، روحی ، روانی و... اجاره داده ... اینو به تجربه می گم که، من واقعا احساس می کنم آدمهاییکه چنین احساس و تفکری رو در آدم برمی انگیزند ، بیش از همه خودشونو در نظر ما کوچیک و بی اعتبار می کنن ...

اما هستند آدمهایی که چنین احساسی رو در ما برمی انگیزند ، اما به خاطر حواسپرتی ، بی دقتی یا حرف و القاء دیگران ،جملاتی رو راجع به آدم بیان می کنند که مطرح کردن اون در یک جمع ممکنه سوء تعبیرهای دردسرسازی رو برای ما در پی داشته باشه ....

چرا بعضی هافکر می کنن ،بقیه بلد نیستن زرنگی کنن؟ !!! هان؟ با شما هستم که زرنگیت حال آدمو بهم میزنه!!! واقعا فکر می کنی ، کله ی بقیه نمی تونه انقدر فعال باشه ؟ نه عزیزم ، به نظر من ،(که مسلما توی وبلاگم می تونم صاحبنظر باشم) ، اونی که می تونه زرنگیاشو اینجوری نشون بده و دودمان بقیه رو به باد بده همونیه که از زرنگیه خودش حسابی کیفففف می کنه ، نه اینکه بقیه بلد نباشن، یه چیزی هست که بهش میگن ، صدای درون ،بعضیا نه اینکه خدای نکرده کررررررر باشن، نه بابا ، بنده خداها فرکانس شنواییشون با فرکانس " ندای درون " همچین یه جورایی همخوانی نداره ، البته اینم بگما، بنده خداها که تقصیر ندارن ، خدای مهربون به هرکسی چنین موهبتی رو ارزانی نمیدارن، آخه بگی نگی همچین یه جورایی دردسر واسه آدم درست می کنه ، هر چند به قول بعضی دوستان "دردسر " شیرینی زندگیه، اما ما بهر حال نمی تونیم کسی رو که اهل شیرینی نیست مجبور کنیم ، نوش جان کنه، زورررر که نیست ... ما خودمون اهلشیم دلیل نمیشه همه ...

این موارد در محیطهای کاری هم زیاد دیده میشه ، البته نه اینکه ما شاخکهای قوی داشته باشیم ها ، فقط یه جورایی حساس هستند و متاسفانه اکثر فرکانسها و میدانهای دید رو تحت پوشش دارند ، از همون میدانهای مغناطیسی ،که کلاس آموزشیشو اکثر دوستان شرکت داشتند.

- مثلا من نوعی ایده ای رو مطرح میکنم ، بعضی از همکاران سختکوشمون که البته فرکانس اون صدای اسمشو نبرشون ، هم احتمالا همخوانی نداره، سریعا دست بکار شده و با آب و تاب ، در نقش سخنگو ، برای مدیران ارائه ای پر سوز و گداز برگزار کرده که اشک شوق از چشمان آنان جاری شده و آه ،بر دلهای ما ، خلاصه با نگاهها و سخنان تحسین برانگیز چنان جلسه ی ارائه رو ترک می کنن، همونطور که یک قهرمان میدان رو، البته بد برداشت نکنید ها، ایشان فقط چون شما بلد نبودین چطور مطلب رو خوب ارائه بدین و یه موقع براتون بد نشه ،مسئولیت همه چیز رو به عهده گرفتن که کمکی کرده باشن و چون از طرفی ممکن هستش که ، یه موقع کوله بار تشویق و اینا ، روی دوشتون سنگینی کنه و به مغزتون فشار بیاره که نتونید دوباره از این ایده های خوب طرح کنید ، در پایان هم به جای اسم شما ،اسم خودش رو میاره ،تا چشمانتون چنان از حدقه بیرون بزنه که همونطور که قبلا هم عنوان شد، دامنه دیدتون وسیع تر بشه که فکرهای جالب تری بیآفرینید و ابروهات چنان تا بالای سرتون برسه که دیگه نخواید برید این همه هزینه کنید و ابروهاتونو با هزار و یک روش به بالا بکشید ،امیدوارم انقدر اهل مطالعه باشید که بدونید ،اینها همه از مهارتهای کارآفرینی همکارتون سرچشمه می گیره که می تونه چنین ارزش افزوده ای رو از یک ایده ای که شما حتی در خودتون ندیده بودین درست و حسابی مطرحش کنید ، بوجود بیاره. اینجاست که میگن " فتبارک ا... احسن الخالقین "

- چند وقت پیشا، یکی از رعیتها میگفت : عریضه ای رو خدمت ارباب برده بودند که با کمال تعجب از ایشان جوابی شنیده بودند که:

رعیت : بیان حاجت

ارباب: در حیطه ی وظایف من نیست .

رعیت  : ولی خود شما دیروز اومدین و به من گفتین ...

ارباب : در حیطه ی وظایف کدخدا که دیروز منزل تشریف نداشتند و من به جای ایشان ...

رعیت : متاسف از اینکه چطور تا حالا متوجه شاخ بالای سرخودشون و رعیتها، نشده بودند ،

بعد برای روای حاجت دم در خونه ی کدخدا چادر زده بودند (غافل از اینکه  کدخدا ،اون هفته رو تصادفا برای تنوع هم که شده ، از در کوچه ی علی چپ رفت و آمد میکردند،) و بالاخره خدمت کدخدا رسیده

کدخدا : من باید با ارباب صحبت کنم

 نتیجه گیری منصفانه :

بازی "دستش ده " از جمله بازی هایی است که فکر میکنم وقتی  کدخدا خونه نباشه ،برای سرگرمی رعیت ها به عنوان تفریحات روستایی خالی از لطف نیست ...

نتیجه گیری واقع بینانه  :

به عهده ی دل خون خواننده                                                                                                     

پی نوشت: حالا هی بگید ما که شاخ نداریم تا بازم مجبور بشم براتون عرض حال بنویسم ...

ادامه نوشته