" یوگی "



یک سالی هست که به جرگه یوگی ها پیوستم ، جالبه بدونید که جزء انگشت شمار عضویتهایی است که تنها با پا گذاشتن در کلاس یوگا و بعد از سپری شدن تنها چهل دقیقه ناقابل،  بعد از خواندن صیغه ی یوگایی توسط صدای روحبخش مربی یوگا، یک یوگی خواهی شد! اما اصل قضیه اینه که گاهی این عبارات تنها با پا بیرون گذاشتن از کلاس میتونه برای همیشه مثه یه برچسب کنده و دور انداخته بشه و یا مثه مال من، با چسبی به شیرینی و سیریشی عسل  اما دلچسبی تولدی دوباره برای همیشه از داشتنش احساس ناب وتازه ای داشته باشی!

احساسی که به جرات میتونم بگم بردل هرکسی نخواهد نشست مگر آنکه از ته دل، اون احساس رو پذیرا باشه... واسه همینه که خیلی ها کلاس یوگا میرن و بعدش براحتی فراموشش میکنن، اما یه آدمایی مثه من هر روز بیشتر به این عبارت و همه اونچه با خودش میاره تمرکز می کنن!

یادم میاد یکی از روزایی که با مامانی (مادربزرگم)و چندتا از دوستامون ، قهوه می خوردیم و دور هم صحبتمون گل انداخته بود، داستانی رو از دوران جوانی اش برامون گفت که خیلی جالب بود، خالی از لطف نیست که اینجا براتون تعریف کنم : 


یه روز یه مسیحی،  قرار بوده که برای ادای نذرش به زیارت گاهی بره که میگفتن خیلی مراد میده؛ درهمسایگی شون، زن ومردی بودن که سالها آرزوی بچه دار شدن رو داشتن ، ازش میخوان که داری میری زیارت از اونجا برامون از خاک زیر درخت اون جا یه کوزه خاک بیار ، میگن این خاک واسه زن نازا معجزه میکنه؛ خلاصه مسیحی راهی میشه و زیارت میکنه و نذرش رو هم ادا می کنه و برمیگرده خونه و یادش میاد که ای داد بیداد، کوزه و خاک رو فراموش کرده، راه اونقدر دور بوده که نمیشده دوباره برگرده، از خاک زیر درخت باغچه اش، یه کوزه پر میکنه و میره پیش اون زوج همسایه، اونا هم که از داستان خبر نداشتن خیلی خوشحال میشن و میزنه چند وقت بعد بچه دار میشن و میان به این مسیحی میگن و کلی براش دعا میکنن، اونم که حسابی شرمنده و درعین حال

متعجب شده بوده ، بهشون حقیقت رو میگه ... 

به اینجای داستان که رسیدیم ، مامانی میگفت : آدما وقتی دلشون پاک باشه فرقی نمیکنه خاک مال کجاست یا هر چیزی شبیه این، مهم اعتقاد راسخی هست که آدم به هرچیزی میتونه داشته باشه حتی خاک...

از اینجا به بعد هر کسی تفسیری داره، پس بعهده ی خودتون...


اما اونچه من بعنوان یه یوگی میخوام بگم اینه که ، من، با ورود به دنیای یوگا، یکی دیگه با ورود به دنیای ماهیگیری، نقاشی، خیاطی، درس خووندن، موسیقی، سفر، و هزاران هزار دنیا و راه ... مهم اینه که آدم در هر زمانی بتونه بهترین راه رو برای ایجاد تحول در زندگیش پیداکنه، اینجاست که شاعر میگه : شاعر میگه :

" مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه "