راست میگن ذهن آدم توی جاده به فراخی و رهایی آسمان و زمین پیش رو میرسه، تابلوهای سبز کنار جاده ،  نه تنها دیگه نشان از کیلومتر باقی مانده نیستند ، بلکه مثه اعلام ورود به تودرتوی خاطرات می مونن ، دیگه گریزی نیست و مجبوری ذهنت رو از این ایستگاه به ایستگاه بعدی بکشونی، آهنگ "بیداری" از هلن پخش میشد و یه عالمه ستاره ، آسمون َشب رو سنگفرش کرده بود،حس خوبی بود، ناخودآگاه دستم رفت سمت موبایلم،
 درونم یهو خالی شد  ...

حالا با همه ی وجود می تونم بفهمم،

چرادیگه پنجره ای نیست که پشت اون بایستم و روی بخار شیشه از تو بنویسم!
چرا بعضی وقتا دستام چیزی رو می نویسه که قبلا با من هماهنگ نکرده!
چرا خوبه بعضی وقتا واسه خودم sms بفرستم!
چرا دیگه دوست ندارم " ای آخرین معشوق " رو بشنوم!
چرا بعضیا واسه خودشون، نامه پست می کنن!
چرا بعضی وقتا دوست داریم خودمون رو سرپرایز کنیم!
چرا قاصدک انقدر سرگردونه!
چرا دیگه کبوترا به بام خونه ها نمیان!
چرا دیگه به ماه نگاه نمی کنم!
چرا ...


بذار باور کنم امشب تو هم حال منو داری...