این جمله تکون دهنده بود، اونم از آدم بی ظرفیتی که همیشه مجبور به جای شنیدن پاسخ ملایم شاهد غر زدن و تند برخورد کردنش باشی!

ذاتا آدمی نیستم که تو دلم چیزی بمونه و بذارم مثه فسیل اونقدر قدیمی بشه که یه قطر درست حسابی از احساس و حافظه ام رو به خودش اختصاص بده، زود فراموش می کنم و جای اون رو با محبت پر می کنم که انقدر سبک و دلنشینه که خودم هم گاهی متعجب میشم! اما مخالفم که عکس العمل نشون ندم، پس نشون میدم و بعدش رها میشم!

هر چی بیشتر می گذره، بهتر متوجه این موضوع میشم که زندگش دور تسلسله...

ما دچار همون چیزی میشیم که برای دیگری اتفاق میوفته اما تفاوت در نحوه برخوردهاست! بی ظرفیت ترین آدمها وقتی ازشون سوال میشه چنین بیرحمانه پشتت رو تا عمقی به بلندای ابد خالی میکنن!

در حالیکه که پاسخ تو جز شوخی ساده و راهی کوچه علی چپ شدن، نبوده و نیست! حس حمایت و یاری از هر موجودی حس غریبی است که هرآنچه با سماجت در پی مهارش هستم از کوره راهی سر میرسه! اما جز یورشهای بیرحمانه و بی تفاوتی ها عایدی نداشته است!

چقدر زود فراموش می کنن چه لحظه هایی کنارشون بودیم و زمانی که کسی تحویلشون نمی گرفت صادقانه حمایت کردیم اما به محض اینکه نگاه خسته و نیازمندت رو روی وجودشون احساس میکنن چنان دیوار مستحکمی میسازن که انعکاس نگرانیهات با سرعت و شدت بیشتر به سمت خودت برگرده!

دنیا  کوچیک!

 دیوار  زیاد!

کوچه ها فراوون!

نگرانی ها تا ابد!

ولی اعتماد و اطمینان از دل رفته بر نمیگرده!